![]() |
![]() |
|
| شکسته دلت را به بازار خدا ببر خدا خود بهای شکسته دلان است |
|
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند...چه تلخ است قصه عادت!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
پرنده در فرودگاه
واسه خیلی چیزا میتونم بگم دوست دارم، اینم یکیش: اون جور که واسم از ورودی فرودگاه مینویسی که بتونم بت بگم همهچی خوب میشه که بتونی بم بگی، یه پرنده هست که تو ترمینال گیر کرده همه اونو ندید میگیرن آخه نمدونن باهاش باهاس چیکار کنن جز اینکه تنها ولش کنن که واسه خودش تا دم مرگ وحشت کنه این تو رو خیلی خیلی غمگین میکنه دلت میخواد میتونستی پرنده رو بیرون ببری آزادش کنی یا (ازت بر نمییاد) یکیو صدا کنی که پرندهها رو درک میکنه تا بیاد و بهش کمک کنه تو فقط میتونی توجه کنی و احساسات به خرج بدی و بنویسی تا بم بگی که چقدر زبان میون این محالات خودش رو بی مصرف احساس میکنه ولی اشتباه میکنی تو همونی هستی که پرنده رو درک میکنه بهتر از اونی که من میتونم باشم که یه عالم قیل و قال راه میندازم اسموشون رو ترانه میزارم اینا حرفای خود خودتن جور خاص توجه کردنت رو راست بودنت و نپیچوندن چیزایی که آزارت میدن اینا رو تو بهم پیشکش میکنی من فقط برشون میگردونم اگه، اگه فقط میتونستم بهت نشون بدم چقدر بیمصرف نیستن... <آنا سويير> |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
چی میشد با تو باشم حتی توی رویا من تو رو دوست دارم اندازه ی یه دنیا دلش میگیره آسمون برای من که تنهام دوباره قطره های گرم اشک من میریزه دونه دونه روی گونه هام اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبام برای دیدنت هر لحظه پریشونم تو بیا قدرم بدون ای همز بونم منم مجنونه اون نگاه پاکه تو نگام کن نگاهت قبله گاه این دل منه وجودت مرهمی برای دردمه اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط یه آشنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط یه آشنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
ای کاش بجایش از خدا خواسته بودم که خوشحال و راضی باشم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
نداشته ها بی شمارن و
آرزوها بی انتها اما داشته هاییم هستن که نمی رسیم بهشون توجه کنیم یا به سادگی از دستمون در میارنشون شاید تا قدر داشته هامونو ندونیم ثابت نشه که قابلیت داشتن نداشته ها رو داریم ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
حیف این دل بخدا ..........
به درو غ بهم نگو که فقط منو میخوای
حالا من خو ب میدونم که دلم رو نمی خوای
تو یه بازیچه می خوای من نشد یکی دیگه
مو ندن و رفتن من فرقی هم داره مگه
باز درو غ پشت دروغ باز خطا پشت خطا
رو تو کم کن بی حیا حیف از این دل به خدا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
در مصلحت عشق جزء وفا نمي دانم
کنار عشق بمانم چون جفا نمي دانم بر دو رويان عالم جزء جفا نمي دانم هديه اي بهتر از عشق از خدا نمي دانم در زلالي عشق جزء صفا نمي دانم چون عاشقم ترک وفا هرگز نمي دانم خرده بر من نگيريد جزء وفا نمي دانم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
عشق امدنی است نه اموختنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
آسمان را گفتم
می توانی آیا بهر یک لحظهء خیلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار کهکشان کم دارم نوریان کم دارم مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم خاک را پرسیدم می توانی آیا دل مادر گردی آسمانی شوی وخرمن اخترگردی گفت نی نی هرگز من برای این کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم روی کردم با بحر گفتم اورا آیا می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه پای تا سر همه مادر گردی عشق را موج شوی مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی گفت نی نی هرگز من برای این کار بیکران بودن را بیکران کم دارم ناقص ومحدودم بهر این کار بزرگ قطره یی بیش نیم طاقت وتاب وتوان کم دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
وقتی بزرگ میشیم واسه نوشتن خودکار میدن دستمون :
تا حواسمون باشه که همه ی اشتباها پاک شدنی نیس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
شهر فکر می کنند دختران شهر در آرزوی روستا می میرند
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند پروردگارا کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خا نه اش نمی رسد؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
delhaye pak khata nemikonand faghat sadegi mikonand va emruz sadegi paktarin khataye donyast |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
دستامون چرا قصه غربتو بهونه کردن؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
در اين زمانه هيچ کس خودش نيست همين دمي که رفت و بازدم شد همين هوا که عين عشق پاک است خداي ما اگر که در خود ماست مگس به هر کجا به جز مگس نيست تو اي من، اي عقاب بسته بالم تو دست کم کمي شبيه خود باش تمام درد ما همين خود ماست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
می خوانم و می ستایمت پرشور ای پردهء دلفریب رویارنگ! می بوسمت، ای سپیدهء گلگون ای فردا، ای امید بی نیرنگ! دیریست که من پی تو می پویم.
هر سو که نگاه می کنم، آوخ! غرق است در اشک و خون نگاه من. سرنیزهء خونفشان به راه من. وین راه یگانه:راه بی برگشت.
ره می سپریم همره امید آگاه ز رنج و آشنا با درد. یک مرد اگر به خاک می افتد، بر می خیزد به جای او صد مرد. اینست که کاروان نمی ماند.
آری زدرون این شب تاریک ای فردا من سوی تو می رانم. رنج است و درنگ نیست، می تازم. مرگ است و شکست نیست، می دانم. آبستن فتح ماست این پیکار. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
« آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دست برود و بعد ازآنکه من رفتم، به درک، می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند، می خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است، می نویسم.»
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
به کعبه گفتم:
تو از خاکی و منم خاک, چرا باید دور تو بگردم؟ ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی, برو با دل بیا تا من بگردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
هجران کیفر عشق است
امام علی (ع) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
چشمه ساري در دل و آبشاري در كف
آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن از انساني كه تويي قصه ها توانم كرد غم نان اگر بگذارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
"در خیالم نبود عاشقی کنم" اما بیاد آوردم که دل بی عشق چیزی کم دارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار
شهربازي هستند از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي
ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو
می شویم و
تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به
گذراندن دوباره آن هستیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
بی تو دیدم زندگی را می توان باور نمود
افسانهی من به پایان رسیده است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط یه آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با نام بلند عشق آغازکنیم
این دفتر عاشقانه را باز کنیم بر هر ورقش این سخن آغاز کیم تا در ره عشق سرخ پرواز کنیم |
|
RSS
|