تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

گفتی خودت که وعده در بهاره

                               بهار اومد دلم در انتظاره

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

سالها می گذرند و خاطره ها می مونند امیدوارم از سال پیش بهترین خاطره ها را نگه دارید و از امسال بهترین روزا را پیش رو داشته باشید سال نو مبارک بهترین باش بهترین

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

برای کسی که تو را دوست دارد سبد سبد ستاره بفرست.برای کسی که دل نگران توست به روی یک گل پیام بنویس.برا دستهایی که نزد خدا برای تو دعا می کنند ؛بوسه بزن.برای قلبی که برای تو بی قرار است یادگاری بفرست.به خودت بیا و او را دریاب؛او به تو محتاج است همان گونه که گیاه به خاک و آسمان به خورشیدمحتاج است.کسی را که به وسعت تنهایی هایش تو را دوست دارد تحقیر مکن.برای دل عاشق او شمع نذر کن.ثا نیه ها را متو قف کن.برای کسی که در انتظار توست عشق را باور کن. همان طور که بهاران را باور کردی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

اگه بارون نمیباره بی خیال

حال و روز گریه داره بی خیال

اگه روزه شب تاره بی خیال

شبای من زهره ماره بی خیال

اگه تلخه لب نزن

اگه زشته جا نزن

اگه سخته غر نزن

دنیا اینه همینه

عشق و باور می کنی

چشاتو تر میکنی

آخرش با این کارا دل و پنچر میکنی

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

بهار خانوم خوش اومدين. چارقد نوتون مبارك، خورجينتون پر از گل و شكوفه و عيدي. سال نو همه مبارك

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

یا رب یارب دل پاک و جان آگاهم ده

آه شب و گریه سحرگاهم ده

در راه خود اول زخودم بیخود کن

بی خود چو شدم ز خود به خود راهم ده

الهی الهی یکتایی بی همتایی.

قیوم و توانایی بر همه چیز بینایی

در همه حال دانایی از غیب مصفایی

از شرک مبرایی اصل هر دوایی داروی دلهایی

به تو می رسد ملک خدایی

خداوندا قسم بر اخترانت به حق و حرمت پیغمبرانت به راز غنچه نشکفته در باغ به درد لاله بنشسته در باغ

به پاکی زلال چشمه ساران به عمر کوته یک قطره باران

خداوندا قسم بر پاکبازان بلند آوازگان و سر فرازان

مرا مرا زین خود پرستی ها رها کن

چنان اندیشه ای بر من عطا کن

که تقدیری که از آن ناگزیرم توانم جبر و بهرش را پذیرم

و یا عرفی چنان پیگیر بخشم

توانایی ده ای بانی تقدیر

که بشناسم زهم تقدیر و تدبیر

الهی الهی نام تو را مرا جواز

مهر تو ما را جهاد شناخت تو ما را امان

لطف تو ما را عیان

الهی ضعیفان را پناهی

قاصدانم را بر سر راهی

ملعمان را گواهی چه عزیز است آن کس که تو خواهی

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

آرزويم اينست ... نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه


مي دونستي اشک از لبخند با ارزش تره؟چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما فقط واسه کسي اشک مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي


کاش می شد اشک را تهديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد کاش می شد از ميان لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد


عشق است ، عشق افسانه نيست ، آنکه عشق را آفريد ديوانه نيست ، عشق آن نيست که کنارش باشي ، عشق آن است که بيادش باشي


مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟ زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت


عشق از کلمه‌ي عشقه برگرفته شده. عشقه نام گياهي است در هند که اگر بر هر گياهي، حتي درختي تنومند بپيچد، آن را از پاي در مي‌آورد


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

ای قبله ی من خاک در خانه ی تو
در دام تو ام ،‌ بی زحمت دانه ی تو


من خسته و بیمارم درمان منی
شور شعر و آوازی ، در جان منی


ای تو هوای هر نفس
عشق به تو می ورزم و بس


دل کنده ام از همه کس
پناه من تویی و بس


تا در دل تو زنده ام
از عالمی دلکنده ام


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

رحلت حضرت رسول اکرم(ص)و شهادت حضرت اما م حسن مجتبی(ع) را تسلیت عرض می کنم
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده ژاک

آسمان آبی و ابر سفید عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز


گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت 
                                 که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
روزها و روزگار با سرعت باد در حال گذر است تا نگاه می کنی وقت رفتن است ناگهان چقدر زود دیر میشه.
زندگی فاصله بین نفس هاست می توان این فاصله را با طراوت .عشق.سرمستی و عاشقی پر کرد به جای عداوت و کینه و دلخوری امیدوارم دلتان خوش باشد
به قول سهراب:
مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می خواهی ؟من از او پرسیدم دل خوش سیری چند؟
خداوند انسان را از زن و مرد آفرید تا در کنار هم عشق را و عاشق بودن را تجربه کنند و بهار فصل شکوفایی این عاشقی است ..
ما همیشه پنجره دلمان را به سمت بهار و دوستی ها گشو ده ایم  بهار فصل نوشیدن و انیشیدن به لحظاتی است که سر شار از همدلی و عشق باشد
بهار فصل جوانی طبیعت از را ه رسید .غنچه سینه چاک است و سبزه از دل سنگ سر برون آورده
خاک یافته جان تو چرا سنگ شدی تو چرا این همه دلتنگ شدی بازکن پنجره را و بهار را باور کن

بگذاریم که احساس هوایی بخورد و دل و جانمان سر شار از بهاران شود

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

تو غم این دله تنگ و نمی دونی

 قصه این خسته رنگ و نمی دونی

 

تو پر از رهایی فکرای آبی

تو گرفتاری سنگ و نمی دونی  

 

نمی دونی که غم تلخی موندن

رفتن از ماندن خود درا را بستن

 

رفتن از یاد همه مثل یه قصه

تو فراموشی تو مرگ خود نشستن

 

غم رو قلب خسته من خزه بسته

طاقتم مثل دلم در هم شکسته

 

دوست دارم جاری بشم مثل تو اما

نمی دونم خسته ام خسته ی خسته  

 

کاش بنای دوری از من می گرفتی

کاش من و به دست موج و می سپردی

 

زیر این خستگی ها دارم می پوسم

کاشکی این خسته را با خود می بردی

 

نمی دونی که غم سختی موندن

موندن و به روی خود درا را بستن

 

رفتن از یاد همه مثل  یه قصه

 تو فراموشی به مرگ خود نشستن

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

....دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است

 نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

..........

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده دیدار ما

به مکه آمدم ای عشق تا تو را دیدم

کدام گوشه محشر

کدام کنج حرا

به شوق وحی تو در انتظار نشینم

ای زلیخا دست از دامن یوسف بر کش

..

به خوبا سر می زنی  مگه ما بدا دل نداریم..

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

ببوسم خاک پاک جمکران را

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

آسمون آرزومون پره از ابرای تیره

لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره

 

اگه از خواب نپریدی توی خواب خدا را دیدی

یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره

 

باز که چشماتو نبستی ببینم باز که نشستی

می دونم یه جوری هستی که دلت از همه سیر

 

اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی

دل واسه عاشق نبودن را نداره ناگزیره

 

چشمای تو شده خسته بغض آرزوت شکسته

اما باز تو فکر اینی اگه من رو نپذیره

 

بهتره بیدار بشینی اون و توی خواب ببینی

واسه دیوونه بودن عزیزم همیشه دیره

 

خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم

التماس سرخ سیبا پیششون پقدر حقیره

 

نه به فکر عطر یاسندنه به فکر التماسند

خنده داره واسه شون که دل ما یه جایی گیره

 

چی بگم شبم تموم شد ندیدم اونو حروم شد

کاش می دونست یکی اینجا بد جوری واسش می میره

 

کاش بودی یه قطره بارون واسه طرح نامه هامون

به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

کاش یکی پیدا شه خواب گل و تعبیر بکنه

به کویرا آب بده تا اونا را سیراب کنه

 

کاش یکی پیدا بشه با ابرا صمیمی تر باشه

نذاره بارون واسه باریدنش دیر بکنه

 

کاش یکی پیدا شه که دلش مثه آینه باشه

لااقل دعاش واسه بقیه تاثیر بکنه

 

کاش یکی پیدا شه آب بده به آدمای خوب

نکنه خوشبختیا تئ گلوشون گیر بکنه

 

کاش یکی پیدا شه زندگی بده به کلبه ها

خونه شادی ها را یه جوری تعمییر بکنه

 

کاش یکی پیدا شه که اونقده مهربون باشه

که از آدمای بی ستاره تقدیر بکنه

 

کاش یکی پیدا شه دستا رو به همدیگه بده

دلای گسسته را بیاره زنجیر بکنه

 

کاش یکی پیدا بشه قانون سفرو ببره

نذاره دم ورودش کسی تاخیر بکنه

 

کاش یکی پیدا شه مرحم بذاره رو زخم عشق

پیش از این عاشقی دلا رو دلگیر بکنه

 

کاش همه پیدا بشیم به همدیگه کمک کنیم

کسی تنهایی نمی تونه دلو تیر بکنه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

او همان یک روز

دو روز مانده به جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود .پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشری از خدا بگیرد داد زد و بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد .آسمان و زمین را به هم ریخت.خدا سکوت کرد جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفرگفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت اما با یک روز...با یک روز چه کارمی توان کرد ...خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریختو گفت حالا برو و زندگی کن .او مات و مبوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید املا می ترسید حرکت کند .می ترسیدراه برود .می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد.....بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواندتابه دنیا بدود می تواند بال بزند می تئاند پا روی خورشید بگذارد می تواند....

او در آن یک روزآ سمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش رابالا گرفتو ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشاد شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا  نوشتند امروز او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

عشق فراموش کردني نيست بلکه بخشيدني است ... عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است ... عشق ديدني نيست بلکه احساس کردني است ... عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست ... بلکه عشق صبر داشتن و ادامه دادن است
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin