تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

ولادت با سعادت پيامبر رحمت ، حضرت ختمي مرتبت ، آخرين فرستاده خداوند
حضرت محمد ابن عبد الله (ص) و هفته وحدت
بر عموم مسلمانان جهان و ملت بزرگ ايران اسلامي مبارک باد

سالي خوب و زيبا ، پر از نشاط و شادي ، براي همه مسلمانان در سراسر گيتي آرزو منديم

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

 

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

 

رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

 

 

نفس آدمها سر به سر افسرده

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

 

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

 

 

دیرگاهی است که چون من طرح لب است

جنبشی نیستدر این خاموشی:

دست ها پاها در قیر شب است

 

                                        سهراب سپهری

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

به باغ همسفران

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه انازه تنهایی من بزرگ است

وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

وخاصیت عشق این است.

کسی نیست

بیا زندگی را بدوزیم آن وقت را

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربک ها فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي کني؟
هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شکن جواب داد: " نه. " فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه( هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي کني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ " آره " هيزم شکن فرياد زد. فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه " هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره. نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin