پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
چقدر فاصله اینجاست بین آدمها چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین آدمها کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد تب غرور چه بالاست بین آدمها و از صدای شکستن کسی نمی شکند چقدر سرد و غوغاست بین آدمها میان کوچه دلها فقط زمستان است هجوم ممتدسرماست بین آدمها ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست چقدر قحطی رویاست بین آدمها کسی به نیت دلها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها و حال آینه را هیچ کس نمی پرسد همیشه غرق مداراست بین آدمها غریب گشتن احساس درد سنگینی ست و زندگی چه غم افزاست بین آدمها مگر که کلبه دل ها چقدر جا دارد؟؟؟ چقدر راز و معماست بین آدمها سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند سکوت گرم تماشا بین آدمها چه ماجرای عجیبی است این تپیدن دل و اهل عشق چه رسواست بین آدمها چه می شود همه از جنس آسمان باشیم؟؟؟ میان این همه گل های ساکن اینجا چقدر پونه شکیباست بین آدمها تمام پنجره ها بی قرار بارانند چقدر خاکی و صحراست بین آدمها و کاش صبح ببینیم که باز مثل قدیم نیاز و مهر و تمناست بین آمها بهار کردن دلها چه ار دشواریست و عمر شوق چه کوتاست بین آدمها میان تک تک لبخندها غمی سرخ است و غم به وسعت یلداست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها آمد بهار جان ای شاخه گل برقص آ یوسف زدر در آمد قند و شکر به رقص آ میلاد فخر کائنات و سلاله پاکش میمون و مبارک بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم و هوا پر شد از بوی خدا همه جا آیت اوست دیدنش آسان است سخت آن است نبینی او را ای تو جاری شده در قشنگترین دقایقم ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم ای تو پیدا شده در لحظه انتخاب دل ای تو در سکوت شب بهانه های هق هقم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
حال من خسته است
دل شكسته را ببين
خسته شده دل من از غم دوري تو ...
بيا بشين كنارم اشك چشام و ببين
دست نوازش بكش به روي شونه ي من
بيا خودت پاك بكن اشك و زگونه ي من
بوسم كن و نگام كن منو تو بي قرار كن
صداتو،تو رها كن فقط، منو صدا كن...
بذار بدونم امشب كه خيلي دوسم داري
نذار دلم بگيره بگم كه بي وفايي
دست و بذار تو دستم تا حس كنم كه هستم
نگاه بكن به چشمام تا اونارو نبستم
بذار كه پرواز كنم تو آسمون چشمات
زنده بكن دوباره منو با اون نفسهات
خالی از هرگونه نقش و رنگ بود
می توان در کوره راه زندگی
سخت و محکم همچنان یک سنگ بود
می توان گلهای غمگین را شبی
با محبت رنگهای زرد زد
می توان در زندگی تنها نبود
مهر باطل روی درد و رنج زد
می توان قلبی جدا از کینه داشت
می توان در سینه تخم عشق کاشت
می توان یک شاخه گل از راه مهر
در دوست کودکی تنها گذاشت
می توان مانند یک آیینه شد
فارغ از هرگونه پستی ،صاف ،صاف
می توان گر توشه ی ما عشق شد
جستجو کرد عشق را تا کوه قاف
می توان شعری نوشت از وصل عشق
شعری از شوق وصال ما سرود
می توان در زندگی تنها نبود
در میان بازوان هم غنود
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



