تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

من با زمان قرار هم زیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرا مرتبا دنبال کند و نه من از او فرار کنم که روزی به هم خواهیم رسید (ماریو لاگو)

 

       

 هرگز در مسیر پیموده شده گام بر ندارید زیرا این راه تنها به همان جایی می رسد که دیگران رسیده اند(گراهام بل)

 

        

 در عشق همیشه قطره ای جنون هست و در جنون هم همیشه قطره ای عقل(فردریک نیچه)

 

       

 گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند و بر آنها که می هراسند بسیار تند و بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی اما آنها که عشق می ورزند نهان و آغازو پایانی نیست(ویلیام شکسپیر)

 

       

 بسیار مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی بزرگ از دست می دهند(پرل.س.باک)

 

        

 درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده(سورن گیر کگارد)

 

       

 وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می تواند مرتکب شد چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد(برتراند راسل)

 

        

 اگر می توانستم به جوانی باز گردم باز هم همان اشتباهات را می کردم اما قدری زودتر(تالولا بنکهد)

 

       

 هیچ چیز نمی توان به کسی یادداد اما می توان به او کمک کرد تا پاسخ ها راا درون خود بیابد(گالیلئو گالیله)

 

       

 کسانی هستند که با ما صحبت می کنند اما به آنها گوش نمی دهیم کسانی هستند که ما را آزار می دهند به جراحت ماندگار باقی نمی گذارند اما کسانی هستند که تنها سر راه زندگی ما قرار می گیرند و مهر و نشان شان را برای همیشه بر ما می گذارند(سیسلیا میو نز)

 

        

 فلسفه حقیقی آن است که دیدن دنیا را دوباره بیاموزیم(مرلاو پونتی)

 

       

 عشق بهترین نغمه و موسیقی زندگی است انسان بدون عشق هرگز به همسرائی با شکوه بشریت همنوا نخواهد شد (درک شنایدر)

 

        

 وقتی کمتر سزاوارم به من مهر بورز آخر آن زمان نیازمندترم(ضربالمثل چینی)

 

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

گاهی مرز میان رویا و واقعیت به اندازه یک تاره عنکبوت می تونه نازک باشه توهم واقعیت یا واقعیت مجازی

 

       

 

ثقل زمین کجاست ؟؟؟من در کجای این جهان ایستاده ام؟؟؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن.

 پرمعني ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.

عميق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.

بي رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازي نکن.

خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن.

نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.

بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.

پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش.

سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعا کن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 خداوندا در این سالی که در پیش است نمی دانم چه تقد یری مرا فرموده ای , لیکن در آغاز طلوع روشن سالی , که می آید کمک کن تا رها سازم ز خود من کوله بار یک هزارو سیصد وافسوس هزارو سیصد و اندوه

خدایا مهربانم کن تو چشمان مرابا نور خود بگشا تو لبخند رضایت را عطا یم کن بفهمان زندگی زیباست

خداوندا ,تو راه سبز ایمان را نشانم ده تو نیکی پیشه ام فرما که راه حق صبورانه بپیمایم و هرگز من نباشم از زیانکاران تو پاکم کن ,قرارم ده تو ای نزدیک تر از من به من

 

اینک مرا دریاب ,پناهم ده عزیزا , پاسدار حرم هر لحظه ام فرما تو ذ کرت را عطا یم کن ,که با یا د ت , دلم آرامشی یا بد حبیبا قدر دان خو بی ام فرما تو , گرداننده دل ها و چشما نم. توای تدبیر بر هر روز هر شا مم تو چر خا ننده احوال این دنیا بگردان , حال من را سوی آن حالی که می دانی تو آرامش عطایم کن

 تو ای آموزگار پاک خوبیها تو را می خوانمت اینک تو بر مبنای این هستی ,رضا بودن عطایم کن

 خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرا فرمودهای ,اما برای مردمان خوب این وادی عطا فرما هزار امید هزار وسیصد آگاهی هزار و سیصد وهشتاد بهروزی هزارو سیصد و هشتا د و شش لبخند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

دکتر شریعتی............................

خدایا : به من توفیق تلاش در شکست,صبر در نومیدی, رفتن بی همراه, جهاد بی سلاح , کار بی پاداش ,فداکاری در سکوت , دین بی دنیا ,مذهب بی عوام , عظمت بی نام , خدمت بی نان ,ایمان بی ریا , خوبی بی نمود, گسناخی بی خامی , مناعت بی غرور, عشق بی هوس تنهائی در انبوه جمعیت , دوست داشتن بی آنکه خود دوست بداند, روزی کن.

خدایا:مرا همواره ,آگاه و هوشیار دار ,تا قبل از شناختن درست یا فکری , مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

از وسواس به کمالگرایی دست بردار.

روند زندگی دایم در تغییر و تحول است.

طلب کمال گرایی موجب قید و بند کاینات می شود.

                                                          کریستین نورثروپ

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

 

اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه

با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه

دنیا یه روز خود کشیه یه روز پر از دلخوشیه

اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشیه

عشقای بی دست و بی پا یخ زده در دلهای ما

آی روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما

آی آدما بسه این برزخه یا زندگی

موندیم چدا از همدیگه فقط به جرم سادگی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

 

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و

 

                          چه ساده در میان گریستن دیگران از دنیا می رویم

 

           و میان این دو معمایی می سازیم به نام زندگی

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

سبب منم که میشکنم  اما حرفی نمی زنم

 اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که سبب منم

کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه میخوام

 کی می دونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام

تو زندگیم یگانه ای یه کابوسم تو رویایی

یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی

از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی

 به چه امید میخواهی باشی که پیش دردام بمونی

تو زندگیم یگانه ای یه کابوسم یه رویایی

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمی زنم

اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که سبب منم

....................

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

قسم به چشمات بعد از این

جز تو گلی بو نکنم.....

جز به تو و به خوبیات

به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تورو تنها نزارم بعد از این.....

اسم تورو داد می زنم تا دم دمای آخری

قطره به قطره خونم رو یک جا به نامت می کنم

دلخوشی های دنیا رو

خودم به کامت می کنم.........

می برمت یه جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یه رنگی پر نور

روح و دل و جون وتنم نظر نگاهت می کنم

دنیا هارو فدای اون چهره ی ماهت می کنم

هر چی که باختی پای من هر چی که بردم مال تو

دفتر شعر پیرم رو وقتی که مردم مال تو.............
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

با انسان از خدا سخن گفتن زیباست ما نمی توانیم به طور کامل ذات خدا را درک کنیم زیرا ما خدا نیستیم اما می توانیم به شعور خود مجال دهیم تا با تجلیات مشهود خداوند رشد یابد

 


ای هستی آگاه که پنهان از دیده ای در جهان هستی و برای جهان هستی تو می توانی صدایم را بشنوی زیرا تو درون منی و تو می توانی مرا ببینی زیرا تو بصیری لطف کن و در روح من دانه ای از حکمتت ببار تا در کار جنگل تو ببارد واز میوه های تو بیاورد آمین

 


 

نخستین اندیشه خداوند یک فرشته بود

نخستین وازه خداوند یک انسان بود

 

 


 

و اگر می خواهید خدا را بشناسید در پی کشف رازها نباشید

بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنید ا. را خواهیددید که با کودکانتان سر گرم بازی است

و به آسمان بنگرید او را خواهید دید که در میان ابرها گام بر می دارد در حالی که دستهایش را در آذرخش دراز کرده است و دزر بارن پایین می آید

او را خواهید دید که در کل هل می خندد آن گاه به پا می خیزد و در لابلای درختان دستانش را برای شما تکان می دهد
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

چه با شکوه است

 تصور ایامی که تنها حاکم عالم دادگستری چون قائم آل محمد باشد

 و چه زیباست

 زندگی در ایامی که پرچمی جز پرچم توحید در اهتزاز نباشد

و ندائی جز ندای حق به گوش جهانیان نرسد

 دورانی سر شار از عطوفت مهربانی  عدالت   آزادگی و کرامت انسانی

 

ایامی که درآن آسمان نیز از بارش پی در پی بارن رحمتش بر زمین دریغ نورزد و زمین گنجینه های نهفته در دل خویش را سخاوتمندانه برآدمیان تقدیم دارد چرا که عرشیان و فرشیان چنان از دولت بر حق آن عدالت گستر به شور و وجد آیند که هر کس هر چه در توان دارد در طبق اخلاص خویش عرضه کند تا شاید سهمی از آن همه شکوه و جلال بی پایان بر عهده گیرد.

 

                                   اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

پروردگارا

               ما را به علم توانگر ساز

                      به بردباری زینت بخش

                                  به تقوا عزیز کن

                                       وبه عافیت زیبایی ده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نویسنده: نازنین
چهارشنبه 22 فروردين1386 ساعت: 23:38
سالم خوبيد معذرت فضولي مي كنم يك سوال داشتم
اميدوارم ناراحت نشيد و اگه امكان داره جوابم و تو وبتون بديد
من از وب هاي زيادي ديدن كردم معمولا از يك نفر يا يك چيز بخصوص صحبت مي كنن
ولي وب شما اينطوري نيست از اين شاخه به اون شاخه مي پريد
مي شه اگه زحمتي نيست بگيد موضوع وبتون چيه و مخاطبتون كيه دوست عزيز
اميدوارم از حرفم نرنجيده باشيد و به وبتون يك انسجام مناسبي بدهيد
 
 
سلام دوستان عزیز از همتون ممنون که سر زدیدو می زنید در جواب این دوستمون می خواستم بگم وب من موضوع خاصی نداره هر موقع دلم گرفته بود یا مطلبی خوندم خوشم اومد میذارم مخاطب خاصی هم نداره اینم یه جوره دیگه
 
: سحر
چهارشنبه 22 فروردين1386 ساعت: 22:47
سلام عزیز وبه قشنگی داری میگی از کجایی؟؟
زبان استخوان ندارد اما استخوان را می شکند
 من از اصفهانم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نور را پیمودیم دشت طلا را در نوشتیم

افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم

کنار شنزار آفتابی سایه بار مار ا نواخت درنگی کردیم

بر لب رود پهناور  رمز رویاها را سر بردیم

ابری رسید و ما دیده فرو بستیم

ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ بر آمدیم

آذر خشی فرود آمد و ما را در نیایش فرو برد

لرزان گریستیم خندان گریستیم

رگباری فرو کوفت از در همدلی بودیم

سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمانها

                                                                شدیم

سایه را به دره رها کردیم لبخند رابه فراخنای تهی

                                                              فشاندیم                                                                        

سکوت ما به هم پیوست و ما ما شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

آفتاب از چهره ما ترسید

دریافتیم و خنده زدیم

نهفتیم و سوختیم

هر چه بهم تر تنهاتر

از ستیغ جدا شدیم

من به خاک آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود


دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزي که با تو ست مغرور نشو .... روزي که بر عليه توست ما يوس نشو  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin