پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
.........وبیامرز گناهانم زیرا تو حکم دادی ببندگانت برای پرستشت و دستور دادی آنها را بدعا بدرگاهت و ضامن اجابت آن شدی به عزت خودت دعایم مستجاب کن . وبرسانم بآرمانم و مبر از فضل خود امیدم وکفایت کن از من شر جن و انس را از دشمنانم ای زود رضایت بیامرز برای کسی که ندارد جز دعا زیرا تو فعالی هر چه خواهی ای آنکه نامش دوا و ذکرش شفا وطاعتش توانگریست . رحم کن بر کسی که سرمایه اش امید وساز و برگش گریه است ای نعمت ریز ای نقمت دور کن ای نور هراسندگان در تاریکی دانای نیاموخته رحمت فرست بر محمد وآل محمد و بکن با من آنچه که اهل آنی و رحمت کند خدا بر رسولش وامامان با برکت از آل ودرود فراوان فرستد. یکی بود یکی نبود یک مرد بود که تنها بود.یک زن بود که او هم تنها بود. زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود .مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود. خدا غم آنها را میدید و غمگین بود. خدا گفت:شمارادوست دارم.پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید. مرد سرش را پایین آورد مرد به آب رودخانه نگاه کرد ودر آب زن را دید.زن به آب رودخانه نگاه می کرد مرد را دید. خدا به آنها مهربانی بخشید وآنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.مرد دستهایش را بالای سرش گرفت تا زیر باران خیس نشود.زن خندید. خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید. مرد زیر باران خیس شده بود زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت.مرد خندید. یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد.دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند.اما پرنده نیامد.پرواز کرد و رفت ودستهای زن رو به آسمان ماند .مرد او را دیدکنارش نشست ودستهایش را به سوی آسمان بلند کرد. خدا دستهای آنها را دیدکه از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچ کردند و خندیدند.خدا خندید و زمین سبز شد. خدا گفت از بهشت شاخه گلی به شما خواهم داد.فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند.مرد گل را به زن دادو زن آنرا در خاک کاشت.خاک خوش بو شد. پس از آن کودکی متولد شدکه گریه می کرد.زن اشکهای کودک را میدید وغمگین بود.فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند. مرد زن را دید که می خندد.کودکش را میدید که شیر مینوشد.برزمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت. خدا شوق مرد را دید و خندید.وقتی خداخندید پرنده بازگشت.بر شانه مرد نشست. خدا گفت:با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد.راست بگویید تا راستگو باشد.گل و آسمان و رود را به او نشان دهیدتا همیشه به یاد من باشد. روزهای افتابی و بارانی از پی هم گذشت.زمین پرپر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلهاپر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند و بای می کردند. خدا همه چیز و همه جا را میدید. خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود.زنی را دید که در گوشه ای از خاکب ا هزاران امید شاخه گلی را می کارد. خدا دستهای بسیاری را دیدکه به سوی آسمان بلند شده اند و نگاههایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی میگردند و پرنده هایی که........... خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

