تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

آنها که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند...
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

بار خدایا من از تو خواستارم به رحمت تو که فرا گرفته هر چیز را

 

به نیروی تو که زیر فرمان گرفتی بدان هر چیز را و خضوع کند برایش هر چیز

 

و خوار است بران هر چیز و بجبرودت تو که چیره شدی به آن

 

بر همه چیز و به عزت تو که دست نیندازد برآن چیزی

 

و به بزرگی تو که پر کرده هر چیزی را

 

و بتسلط تو که بر هر چیز است و به ظهور تو که بماند پس از فنای هر چیز ........

 

بار خدایابیامرز برایم گناهانی که بدرند پرده ها را

 

بار خدایا بیامرز برایم گناهانی که فرو بارند بدبختیها را

 

بار خدایا بیامرز برایم که دگرگون سازند نعمتها را

 

بار خدایا بیامرز گناهانی که جلوگیرند از دعا .

 

بار خدایا بیامرز گناهانی که فرود آرند بلا ر
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

هيچ يادم نرود اين معنی


که مرا مادر من نادان زاد


پس مرا منت از استاد بود


که به تعليم من استاد استاد


هر چه می دانست آموخت مرا


غير يک اصل که ناگفته نهاد


قدر استاد نکو دانستن


حيف استاد به من ياد نداد


گر بمردست روانش پر نور


ور بود زنده خدا يارش باد

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خدایا٬منو به خاطر داری؟
یه روز پاییزی و شاید اوایل مهر ماه بود که فرستادیم به زمین!نمی دونم به چه جرمی٬من که به سیبا دست درازی نکرده بودم!کرده بودم؟
از بهشت تبعیدم کردی٬اما دوسم داشتی.گذاشتیم وسط یه خونواده گرم!اونجا شادی موج می زد!موجود نازنینی رو جای گزین خودت کردی تا در آغوشم بگیره و غمخوارم باشه!اما خودش اینقدر غصه داره که...بهم سلامتی دادی و زیبایی بخشیدی ٬که سلامتی بهترین نعمت توست و زیبایی رو دوست داری!به زندگی در کنار انسان ها عادتم دادی.منو از بهشتت روندی در عوض همه نعمت روی زمینت رو بهم دادی٬همشو...
اما هرچه بزرگتر شدم ازت دورتر شدم انگار انسانیت فاصله ای شد بین من و تو و فراموش شدیم!نمی دونم این فراموشی تقصیر کی بود من٬یا تو؟من که گناهی نکرده بودم٬تو منو از خودت جدا کردیو فرستادیم روی زمین!یادت هست؟شاید بازم منو اشتباه گرفتی!آخه از اولم تقصیر خودت بود٬منو اشتباه فرستادی اینجا.من همیشه با حسرت به شاخه های سیبت نگاه می کردم ولی٬هیچ وقت به اونا دست نزدم!
منو با کی اشتباه گرفتی؟حالا دارم تاوان چیو پس میدم؟این کوله بار غصه که روی دوشم گذاشتی قصاص کدوم گناهه؟چرا جواب نمی دی؟نگاه کن٬منو یادت میاد؟
اگه فراموشم کرده باشی بهت حق می دم!آخه اون روز که منو فرستادی زمین٬یه فرشته بودم٬اما الان خودم هم نمیدونم چی ام!
لااقل از این زمین لعنتی هم تبعیدم کن.بهشت رو نمی خوام.بذارم وسط جهنم تا از گرمای محبتت ذوب شم.یا بذار تو زمهریر الطافت یخ ببندم!این جوری خیالم راحته که بهت نزدیکم.
آخه نمی دونی این زمینو ساکنانش چقدر از تو دورن!نمی خوام از تو دور باشم...
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

عشق يعنـــي باسحرهمدم شـــدن

       در  دبــســتان  ادب  آدم  شـــدن

            عشق يعني مرگ درميدان جنگ

                 کشته   دلدار  گشتن  بي  درنگ

                      عشق يعني  بي نياز  از جام جم

                           شاد  کردن ديده و دل   وقت غم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

حرفای ما هر کلمه اش از عاشقی سرودنه

نمی دونم یادت میاد روزایی که غصه نبود

حیف که همیشه این روزا خاطره میشه خیلی زود

یادش بخیر زمانی که شعرای من مال تو بود

دست من از تو مینوشت قلب من از تو می سرود

اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت

انگار نمیشه دور بودو پیش کسی دل جا گذاشت
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

لحظات شادی خدا را ستایش کن

 

                      لحظات سختی خدا را جستجو کن

 

                                  لحظات آرامش خدا را مناجات کن

 

             لحظات درد آور به خدا اطمینان کن

 

                           و در تمام لحظات خدا را شکر کن

نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

 

دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی..

نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

چرا از من گذشتی خیلی ساده ؟

تو که دونستی این مرد پیاده ، جوونیش و پی عشق تو داده ....

شنیدم گفتی از عاشقی سیرم ؟

نگفتی با خودت یه وقت من میمیرم ؟

حالا حقّ دل رو از کی بگیرم ؟

چرا از من گذشتی بی تفاوت ؟

نه انگار عشقی بود .

نه روزگاری ....

نه پاییز و زمستون نه بهاری .....

چه جور دلت اومد تنهام بذاری ؟

تو که رفتی چرا پیغوم میدادی ؟

فلانی رو بگیر یه روز سردی ...

کنار نیمکت باغچه ، همونجا

یه روزی عاشقونه بر میگردی

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

چرا دنيا پر از حادثه های وارونست. عاشق كسی ميشی كه عاشقی نمی دونه، من به دنبال تو ۥ ، تو به دنبال كسی ديگه، هيچ كدوم از ما دوتا به اون يكی راست نميگه، من واسه چشمای نازنين تو يه ديوونم من دوست دارم من دوست دارم ولی علتشو نمي دونم. حالا كه می خوای بری بذار نگاهت بكنم چون يه بار ديگه ميخوام اين دلو ساكت كنم  يه جيزی  فقط بزار، يه چيزی فقط بزار روز تولدت هديمو بيارم بدم دست خودت.

آدما فكرميكنن  اين شعرا خيلی غم دارن  كاشكی فقط اين بود اونا خيلی كسا روكم دارن عاشق كسی ميشن كه عاشقاش فراوونن بين انتخاب عشقش عمريه كه حيرونه اونی رو كه دوست داری چرا تو رو دوست نداره شايدم دوست داره ولی به روش نمی ياره.

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin