پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
هي فلاني...؟... مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً نميداني چه دلتنگم چه بي تابم چه غمگينم چه تنهايم تو را هر شب صدا کردم بیا تا با ورت گردد که بی تو کمتر از خاکم ولي با تو به افلاكم بيا با آرزوهايم بسازم خانه ای در دل سراغم را نمیگیری مگر بیگانه ای با من كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن سلام به دلم کاشکی هیچ وقت اینجوری اینجوری نمی گرفتی که بخوام که بخوام حرفتو به کسی بگم تا تا باز بشی روشن بشی فقط می تونم بگم می تونم بگم ... تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند
وقتی زندگی صد دلیل برای کریه کردن به تو می دهد تو هزاران دلیل برای خندیدن به او نشان بده در غم کسی اسيرم که ز من خبر ندارد عجب است محبت من که به او اثر ندارد غلط است هر آن که گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد. آسمان رکوع کرد و خدا این همه ستاره به او بخشید رکوعی باید تا آسمان قلبمان ستاره بارن شود انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد زمین باران را صدا می زند گردش ماهی آب را می شیارد باد می گذرد چلچله می چرخد و نگاه من گم می شود ماهی زنجیری آب است و من زنجیری رنج. نگاهت خاک شدنی لبخندت پلاسیدنی است سایه را بر تو فرو افکنده امتا بت من شوی نزدیک تو می آیم بوی بیابان می شنوم :به تو می رسم تنها می شوم کنار تو تنها تر شده ام از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است از من تا من تو گسترده ای با تو برخوردم به راز پرستش پیوستم از تو به راه افتادم به جلوه رنج رسیدم و با این همه ای شفاف ! و با این همه ای شگرف! مرا راهی از تو به در نیست زمین باران را صدا می زند و من ترا پیکرت را زنجیری دستانم می سازم تا زمان را زندانی کنم باد می دود و خاکستر تلاشم را می بردئ چاچله می چرخد گردش ماهی آب را می شیارد فواره می جهد لحظه من پر می شود . خداوند در درون هر یک از ما رسولی قرار داده است تا ما را به روشنی هدایت کند با این وجود بسیاری هنوز در بیرون خود به دنبال زندگی می گردند غافل از آنکه زندگی در درون آنهاست GOD has placed in each soul an apostle to us upon the illumined path .yet many seek life from without unaware that it is within them
خوشا به حال مردم با صفا بایر را گلستان می کنند شقایق به خنده گفت: نه بیمارم، نه تب دارم اگر سرخم چنین آتش حدیث دیگری دارم. گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی! یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خکیده تنم در آتش می سوخت ، ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت ، شنیدم سخت شیدا بود . نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما طبیبان گفته بودنش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم ، بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد ، چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یکدم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما !!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگاه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرورو می کرد و آسمان را پشت ورو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ، به جای آب خونش را به من داد و بر لب فریاد بمان ای گل که تک تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد رازقی پرپر شد باغ در چله نشست تو به خاک افتادی کمر عشق شکست ما نشستیم و تماشا کردیم دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی وقتی که قلبا و گلا شکسته و پرپر شدن وقتی که باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدن من و تواز گل کاغذی باغچه داشتیم توی خاک با خشت های مقوایی خونه می ساختیم روی اب وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون می شدیم وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون می شدیم از نوک بال کفترا خون پریدن می چکید صدای بیداری عشق رو خواب شب خط می کشید دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی از پشت دیوارای شهر انگار صدای پا میاد آواز خون دربه در انگار یه هم صدا میخواد ابر سیاه رفتنیه خورشید دوباره در میاد دوباره باغچه گل می ده ز عاشقا خبر میاد دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


