تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

زندگی زیباست*** اما بدون غم

مرگ زیباست*** اما بدون گناه

دوستی زیباست*** اما بدون کلک

عشق زیباست*** اما بدون دروغ

دنیا زیباست***اما بدون درگیری

گل زیباست***اما بدون ریشه

سکوت زیباست***اما بدون یار

شیشه زیباست***اما بدون تیرگی

برف زیباست***اما بدون رهگزر

خانواده زیباست***اما بدون دوری

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

باز اين ترانه ها را عشق است،

رخش سرخ باد پا را عشق است،

عشق درگير غروب درد است،

باز هم طلوع ما را عشق است،

آی از خانه ی زخم و گريه ،

غربت بغض گشا را عشق است ،

آی از آب و هوای بی عشق

بادبان ناخدا را عشق است،

اهل بی مرزترین دريا باش

آی، اهل همه جا را عشق است ،

از غزل باختگان می ترسم

شعرهای بی هوا را عشق است،

ای قشنگ سازها ، آوازها

                                               روزهای بی عزا را عشق است

                                                                                           

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگيست عشق بازان جملگي ديوانه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق کو عاشق کجاست معشوق کيست؟

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

عشق يعني چون کبوتر ساده باش


پاي هر صاحب دلي افتاده باش


عشق يعني فارغ از رنگ و ريا


دوستي با لاله و گل بي ريا


عشق يعني کار نيکو کردن است

                                             برصداقت راستي خوکردن است                                                                                          

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد وسعت تنهائيم را حس نكرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه  پنهانيم را حس نكرد در هجوم لحظه هاي بي كسي درد بي كس ماندنم را حس نكرد آن كه با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نكرد

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگزفقط کافي است عاشقا نه به اسمان نگاه کني...0

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

 

خبر آمد

خبر آمد

خبری در راه است

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم

بر در سلطان خوبان می روم

میروم بار دگر مستم کند

بی سرو بی  پا و بی دستم کند

می روم کزخویشتن بیرون شوم

.......................

...........

هر که نشناسد امام خویش را ترکه بسپارد زمان خویش را

ای صاحب زمان ای مولای من پناه آورده ام پناهم ده

 

با همه لحن خوش آواییم در به در کوچه تنهاییم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه تو از همه پر شور تر

کاش که این فاصله را کم کنی محنت این غافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی  مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود یک شبه حلال مسائل شود

 

دوش مرا حال خوشی دست داد

دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ما را عطشی دست داد

 

نام تو بردم لبم آتش گرفت

نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جانم من است..... نامه تو خط امان من است

 

ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز به چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار ما

ای نفست یار و مدد کار ما        کی و کجا وعده دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوا دیدن هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم     تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم

  کدام گوشه محشر   کدام کنج منا    به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

 ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

 

به خوبا سر میزنی  مگه ما بدا دل نداریم

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش     تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را

 ببوسم خاک پاک جمکرانرا تجلی خانه پیغمبران را

خبر آمد

خبری در راه است   

   سر خوش آن دل که از آن آگاه است 

شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

با بال شکسته پر کشیدن هنر است

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

 

 

 

حرف هایی است برای نگفتن

و ارزش هر کسی بزای حرف هایی است که برای نگفتن دارد

و در و دل هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه تنهایی خود بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

دکتر علی شریعتی

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

دلم گرفت  ای همنفس

 پرم شکست تو این قفس

 تو این غبار تو این سکوت  چه بی صدا نفس نفس

 از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم

 رفیق روز تنهاییم یه روز دستاتا می گیرم

 تو این شب گریه میتونی پناه حقحقم باشی

 تو ای همزاد همخونه میشه که عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ماااااا

 

دو هم نفس دو هم زبون دو همسفر دو هم صدا

 تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش

تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش

 بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه 

 می خوام آینه خونه با چشمات همنشین باشه

 دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

یعنی هیچکس نمی دونه چند تاست؟؟؟؟؟؟؟؟/

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

کوچولو که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم

یعنی نهایت هر چیزی ۱۰ تا بود

از بابا بستنی میخواستم ۱۰ تا

مامانو ۱۰ تا دوست داشتم

خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ده خیلی قشنگ بود

ولی حالا نمی دونم  ته دنیا چقدره؟

نهایت دوست داشتن چنتد تاست؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

ا

مروز اولین روز آینده ماست


بهشت خانه سخاوتمندان است


اگر به امروز بسنده کنیم فردایمان همین امروز است


خدا می بیند


التماس به خدا شجاعت  اگر بر آورده شود رحمت است و اگر بر آورده نشود حکمت است التماس به خلق خدا ذلت اگر بر آورده شود منت است و اگز بر آورده نشود خفت است

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

غروب شد خورشيد رفت آفتابگردان دنبال خورشيد گشت ناگهان ستاره اي چشمك زد 

          آفتاب گردان سرش را پايين انداخت آري گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin