تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

 

عشق در لحظه اي پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .


عاشقي يعني اسير دل شدن با هزاران درد و غم يکي شدن عاشقي يعني طلوع زندگي با صداقت همنشين گل شدن عاشقي يعني که شبها تا سحر وارد دنياي روياها شدن عاشقي يعني تحمل ، انتظار مثل ماه آسمان تنها شدن عاشقي يعني دو ديده تا ابد پر ز گهر هاي دريايي شدن

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند بیایید بیشتر از آنکه به ساعت خود نگاه کنیم ، به یکدیگر نگاه کنیم شاید این آخرین لحظه ی دیدار من و تو باشد

 تو جاری شده درقشنگترين دقایقم ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم ای تو پيدا

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم

 ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد

 شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم

 ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

 شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند

و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

 ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد

 ......... سپس شروع به گريستن كرد

 ........... پــــــــس

...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.

 با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد.

 نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

زندگي گل زردي است به نام غم فرياد عاشقي است به نام محبت مرواريد گران بهايي است به اشک دوستي دو معشوق است به نام عشق
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

عید ، میعادی در زمان است. و فطر میثاقی با فطرت!

 چرا که رمضان دعوتی است به بازیافتن خودگمشده .

ندائی است برای توجه به خدای فراموش شده .

ضیافتی است برای تناول از مانده تقوا و پایان این میهمانی خدایی عید قبول است.

 عید توفیق بر طاعت و اطاعت عید توبه و  تهذیب نفس ,عید ذکرهای شبانه,عید کنترل خواسته ها ,عید محرومان وگرسنگان

 

 

فطر چیدن میوه هایی است که از فطرت می جوشد!

 فطر سپاس نعمتی است که در رمضان نازل شده است.

عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست.مهر قبولی انفاقهای به   قصدقربت است .

پایان نامه دوره ی ایثار و گذشت است .

 درود بر فطر فطرت, سلام بر فطر ذکر و نیایش تا ... رمضانی دیگر ... و شب قدر و روزهای روزه ای دیگر, که زنده باشد و رخت به عالمی دیگر کشیده باشد، خدا بهتر میداند.

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

چرا وقتی کسی رو می بوسی ،وقتی گریه می کنی ،وقتی می خوابی

چشماتو می بندی؟

چون قشنگترین چیزهای دنیا عشق ،اشک و آرامش دیدنی نیست.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

این شبهارحمت دوست جاریست

مثل رود یا شاید بارون

اگه دلتون لرزید بغضتون بارید

 کسی اینجا محتاج دعاست

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

گفتم شبی به مهدی(عج) از تو نگاه خواهم

گفتا من هم از تو ترک گناه خواهم

 

التماس دعا


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 5:31 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

 مهربانا، سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی ....

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

آن شب تنهاترين شب کوفه بود و خسوفي ترين شب تاريخ، چند پاره ابر تيره و سياه بر شهر کوفه سايه انداخته بود. روحي الهي در سکوت غمگين شب به پرواز ملکوت درآمده بود. مرغابي ها غمگينانه ترين آوازها را به گلوي شب ريخته بودند، زمين از اين فاجعه مي لرزيد و ستونهاي مسجد کوفه مرثيه سر داده بودند. علي(ع) آن مرد عدالت، در بستر شهادت آرميده بود، عرشيان نگران اين صحنه با يکديگر نجوا مي کردند. محراب کوفه در سکوتي غنوده بود. بيوه زنان و طفلان بي پدر، درغبار سنگين آن لحظه هاي ج


شهادت حضرت علی (ع)تسلیت باد .... بسم الله القاصم الجبارین گویند علی (ع) را که خدا بود ، نبود گویند که از خدا جدا بود ، نبود من در عجبم میان این بود و نبود این بود چه بودی است که هم بود و نبود !!!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 4:49 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

   

اگه در این شبهای مبارک سر سجتده سبز دل مهربونت لرزید و قطره اشکی گوشه چشما پاکت رو نمناک کرد به یاد ما هم ذستی به آسمون بلند کن شاید خدا به حرمت نفس آسمونی فرشته های زمینیش گوشه چشمی هم به ما بیندازد

                           التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 4:48 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

شب قدرتان پر از قدر که کسی قدر شب قدر را می داند که قدر قدر خویش را بداند

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

           به عالم نباشد به کس این سعادت

           به کعبه ولادت به مسجد شهادت

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامیتر از آنند که بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم در بستر روزگار انچه بدست می آید با خنده پایدار نمی ماند وآنچه از دست میرود با اشک جبران نمیشود

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 5:9 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

گاهی میتوان با کلمات نوشت
گاهی می توان نگاه کرد
گاهی می توان گفت
اما
گاهی نمی توان هیچکدام را انجام داد
و با قلب خو با خدا سخن گفت
و این همان لحظه ای است که از حد فکر آدمی دور است
وهمان لحظه ای ست که می توان با خدا صحبت کرد
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |


اين سماور جوش است

پس چرا مي گفتي

ديگر اين خاموش است

باز لبخند بزن

قوري قلبت را

زودتر بند بزن

توي آن

مهرباني دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چاي تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دست هايت: سيني نقره ي نور

اشک هايم: استکان هاي بلور

کاش

استکان هايم را

توي سيني خودت مي چيدي

کاشکي اشک مرا مي ديدي

خنده هايت قند است

چاي هم آماده است

چاي با طعم خدا

بوي آن پيچيده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزيز

توي فنجان دلم

چايي داغ بريز
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |




با توام، با تو، خدا

يک کمي معجزه کن

چند تا دوست برايم بفرست

پاکتي از کلمه

جعبه اي از لبخند

نامه اي هم بفرست

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

کوچه هاي دل من

باز خلوت شده است

قبل از اين که برسم

دوستي را بردند

يک نفر گفت به من

باز دير آمده اي

دوست قسمت شده است

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

با توام، با تو، خدا

يک دل قلابي

يک دل خيلي بد

چقدر مي ارزد؟

من که هرجا رفتم

جار زدم: شده اين قلب حراج

بدويد

يک دل مجاني

قيمتش يک لبخند

به همين ارزاني

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

هيچ وقت اما

هيچ کس قلب مرا قرض نکرد

هيچ کس دل نخريد

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

با توام، با تو، خدا

پس بيا، اين دل من، مال خودت

من که ديگر رفتم اما

ببر اين دل را

دنبال خودت
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |



زير گنبد کبود

جز من و خدا کسي نبود

روزگار رو به راه بود

هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود

با وجود اين

مثل اين که چيزي اشتباه بود

زير گنبدکبود

بازي خدا نيمه کاره مانده بود

واژه اي نبود و هيچ کس

شعري از خدا نخوانده بود

تا که او مرا براي بازي خودش انتخاب کرد

توي گوش من يواش گفت: «تو دعاي کوچک مني»

بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت خود به خود

با شروع بازي خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست اسم بازي من و خدا زندگي ست

هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما عجيب نيست

بازيي که ساده است و سخت

مثل بازي بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلي ست

زندگي

بازي خدا و يک عروسک گلي ست
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خدايا چرا بعضي ها فكر مي كنن فقط خودشون ادمن؟!

خدايا چرا بعضي ها فكر مي كنن هر چي اونا مي گن درسته؟!

خدايا چرا بعضي ها فكر مي كنن هيچكس غرور نداره به جز خودشون؟!

خدايا چرا بعضي ها فكر مي كنن همه غلام حلقه به گوشن و اونا شاهزادهي قصه ها؟!

خدايا چرا...؟!

خدايا مگه نگفتي همه از يك گل به وجود اومدن؟مگه نگفتي سرشتمون يكيه؟!

پس چرا...؟!

خدايا جاي حقی صدامو مي شنوي؟!

خدايا چرا بعضي هامعني محبت رو نمي فهمند؟!

خدايا چرا بعضي ها با غرور پوشالي و بيجا شون ديگرانو نابود مي كنن؟!

خداياچرا بعضي ها خيانت مي كنن و به روشونم نمي يارن؟!

خداياچرا بعضي ها از خورد شدن ادما لذت مي برن؟!

خدايا گوش مي كني دارم شكايت ميكنم!

خدايا اخه چرابعضي ها اگه بهشون محبت مي كني فكر ميكنن وظيفه بوده؟!

خداياچرا بعضي ها  اشتباهات ديگرانو مثل پتك ميكوبن تو سر طرف اما برا خودشونو...؟!

خداياچرا بعضي ها جاي قلب سنگ تو سينشونه؟!

خداياچرا بعضي ها عشقو با هوس عوض مي كنن؟!

خداياچرا بعضي ها راه به راه زخم زبون ميزنن؟!

خداياچرا بعضي ها قسم دروغ مي خورنوككشونم نميگزه؟!

خدايا مگه اونا تو رو باور ندارن؟! چرا از تو خجالت نمي كشن؟!

خداياچرا بعضي ها...؟!

خدايا چي بگم كه خودت شاهدي.

خدايا كمكمون كن جزء اين بعضي ها نباشيم.

خدايا اميد چشماي گريون همه ي ما تويي نا اميدمون نكن.

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

هیچ فکر کردهای! به اين که چرا آدمها اين قدر صداي باران را دوست دارند ... ؟ چرا دوست دارند بنشينند ، چشمانشان را ببندند و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود ...
هر کسي ، همان حرفهايي را که دلش مي خواهد مي شنود در صداي باران ... همان "حرفهايي براي نگفتن را" ... همان حرفهاي نگفتني را ... از بس که باران ، از بس که چشمه هيچ چيز ندارد ، از بس که همه چيزش را داده و از همه چيز خالي شده ... از رنگ ... از بو ... از رنگ تمامي خورشيد هاي بالاي سرش .... از بوي خستگي تمامي راههاي آمده ... خالي باران ! خالي ! مثل دستهاي من که مي گيرم زير اين ابرها که ببارد ... مثل تمامي اين دستهاي خالي ...
من عاشق بارانم

 


هرچه دلم خواست نه آن میشود هرچه خدا خواست همان میشود.
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin