تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

 

غروب پائیزه ... دلم غم انگیزه ... چشم فلک نم نم ... اشکاشو می ریزه ...

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

 

    چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالیم
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هوشیار خسته ام

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

سلام بر تیغ ابراهیم

سلام بر احساس اسماعیل

سلام بر انتهاس بندگی و سلام بر هر چه پپاکیست

                          عیدتان مبارک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

محفل اهوراییتان طلایی

دلهایتان دریایی

شادیهایتان یلدایی

پیشاپیش مبارک این شب اهورایی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

                                                 یلداتون مبارک



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

من از پائیز میترسم،
که فصل ریزش برگ است،
من از پائیز میترسم،
که بعدش موسم مرگ است،
من از پائیز میترسم،
که رخسارش چو من زرد است،
من از پائیز میترسم،
ولی میخواهمش زیرا :
میان فصل ها ما را،
شباهت با همین فصل است
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

شاید شروع .... شاید ادامه ... شاید ...

نمی دونم تو چی فکر می کنی ؟

خسته ای ... ؟؟؟
من خسته ترینم ...

درد داری ...؟؟؟
من پر درد ترینم ...

کسی حرف هات رو نمی فهمه ...؟؟؟
من بی کس ترینم ...

به خودت به بال و افتخار کن که تنها نیستی ...

اما من خوشحال ترینم که تنهام ...
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

دیگه طاقتم تموم شد می خوام داد بزنم

واسه این دلی که پرازعشقته فریاد بزنم

 دل می خواد بهت بگه دوست دارم خیلی زیاد  

دلم از خدا بجز تو هیچی نمی خواد 

 وقتیکه میخندی تازه میشم جون میگیرم

اگه خنده بره از لبهای نازت میمیرم

 اومدم بهت بگم تموم دنیای منی

تو همون فرشته ای هستی که رویای منی

 دوست دارم بدونی دنیارو فقط باتو می خوام

پا به پات تا اخر دنیا اگه بخوای میام

 چشمای خسته من فقط به امید اینه

همیشه اون چشای مهربونت رو ببینه

 قلب من فقط با بودن تو اروم میگیره

اگه تو نباشی دنیا پیش چشمام میمیره

 ارزوم اینه که دستت تویه دسته من باشه

دیگه هیچ وقت نمی خوام دستامون از هم جداشه

 دوستدارم بدونی که لحظه به لحظه منی

میدونی که با نگات قلبمو از جا میگنی

 

ای خدا فقط تو میدونی چقدر دوسش دارم

بده اون لیاقتی که دست تو دستش بزارم

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

منو يك كاغذ پاره مرهم شبهاي تارم /مينويسم تا بدوني يارو دلداري ميخونم تا بدوني يارو دلداري ندارم/بشنو يه حرف تازه از زبونه قلبم كه ميخواد بگه من از اين زمونه خسته ام.آره اين كاغذ ميدونه تموم حرفم.آره خوب ميدونه هيچ نايي نمونده بر من

يكي دو سه روزي شد الهه قلبم/ اونم رفتو گوش نداد به ناله حسرت/حالا چي بگم كه قرباني خنجر عشق منم پس بايد تو اين سكوت صد دفه بشكنم/يه كاغذ پاره شد همدم دردم داره باورم ميشه كه از همه طردم  .خوب بايد بميرم اينجا من اگه مردم

عجب بشري .آه نميگه از غم مرگم/اگه تيغ تا حالا گلومو نبريده از خواست پدر مادر و خدا از اميد فرداست كه سدم ميشه براي كوچ

وقتي رفاقت شده اينجا يه سراب پوچ/يكي نيست از دل تنگ قصر روشني بسازه روز رو با همه قشنگيش به شب تارم ببازه/شايدم قسمت همينه به دلم بارون نباره يارو دلداري ندارم به جز اين كاغذ پاره /حالا قلب من زخمي و پارست واسه مرگ خود به فكر چارست/همه حرف من مثله غم تو صدامه كه فقط اين تيكه كاغذ مرهم درد شبامه

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

شب شده ساكته دوباره خونه!

مي گرده باز دنبال يك بهونه!

ميگرده باز  گنجه ي خاطراتو!

پي يه حرف ناب عاشقونه!

عكس تو رو باز ميذاره رو به روش!

كه تا ته شب واسه تو بخونه!

دلم تو التهابه كه چه جوري!

قدر چشماي نازتو بدونه!

محاله كه عشق ما رو ندونن!

برو سوال كن از گلاي پونه!

اگه بخوان خيلي كم از تو بگن!

ميكن همون كه خيلي مهربونه!

مهم اينه كه اسم نازت!

با من يه جايي پشت آسمونه!

تو عصري كه قحطي عطر ياسه!

اما به جاش دوستت دارم گرونه!

كافيه اسمتو يه جا ببينم!

تا حس شعرم بزنه جوونه!

من نمي تونم بگم اندازشو!

اينو شايد فقط خدا بدونه!

اونا نميدونن ستاره هامون!

دو تاست ولي توي يه كهكشونه!

اينو بخون تا دوباره بدوني...

ديوونتم ديوونتم ديوونه!

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

 

سردی نگاهو بشکن        ....         فاصله سزای ما نیست

تو بمون واسه همیشه        ...        این جدایی حق ما نیست 

  بودن تو واسه من حتی واسه یه لحظه

    می میرم بی تو ...

خوندن من یه بهونه اس      ...      یه سرودعاشقانه است

من برات ترانه میگم      ....         تا بدونی که باهاتم

توخود دلیل بود نی         .....        بی تو شب سحر نمی شه

  می میرم بی تو..

من عشقت و به همه دنیا نمی دم   ...   حتی یاد تو به کوه ودریا  نمی دم

با تو می مونم واسه همیشه   ...       خاطرات تو چه خوب چه بد حک می کنم

توی تنهاییام فقط به توفکر می کنم    ....  با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم  .....  واست می میرم جواب دنیارو می دم

  با تو می مونم واسه همیشه...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

اسمان غمگین است.....دل تنگ

 

اسمان خسته شده از چه چیز؟؟؟...از چه کس؟؟؟ 

از من و تو از ما 

ابرها گریانند ...

دلشان پر دردست بازهم... 

از من و از تو از ما... از چه کسی

تا به کی غربت و بد بختی و زجر ودرد دوری؟

زیر این گنبد دوار وسیع 

تا به کی مکر و فریب؟؟؟ 

که دلی را شکنیم 

یا که غم در دل هم کاشت کنیم که چه بر داشت کنیم؟......

به کدامین سو می روم و می رود...؟

اسمان ابریست و دلم بارانیست وچشمانم نم ناک...؟

اری با تو هستم ایا میشنوی صدای این دل خسته را....؟

اسمان.. خسته ام از این همه تکرار..

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت .

ساقه سبز دلم را چید و رفت .

عاشقی های ما را باور نکرد .

عاقبت بر عشق من خندید و رفت . اشک بر چشمان سردم حلقه زد .

بی مروت گریه ام را دید و رفت

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

چقدر خودم تنهاس........چقدر دنيا بزرگه........واييييييي چقدر آدما زيادن ........چقدر زود دير ميشه.........تا حالا اصلا به خودم فكر نكرده بودم...........           ..        چرا هر وقت ميخوام كه با خودم بنويسم....دستام رو كيبورد خشك ميشه....؟چرا منم نميتونم دردامو اينجا بنويسم .....چرا بفكر همه هستمو هيچكي بفكرم نيست....چرا همه را درك ميكنمو هيچكي دركم نميكنه .....چرا نميتونم مثل خيلي ها دردامو بگم........آخه چرا اي خدااااااااااا......

 

الهي ميداني که چه ميخواهم و چه ميگويم و ميداني چه در دلم ميگذرد.الهي تنها فقط تو ميداني و بس

 

 اما یه چیز میخوام بگم از خدا هیچی نخواین جز یه چیز

از خدا فقط خودشو بخواین از خدا بخواین که هر چی رو میخواد ازتون بگیره بگیره هر چی مشکلات میخواد بده ُ بده اما خودشو ازمون نگیره هیچ وقت ما رو به حال خودمون رها نکنه..... که اگه اینطور بشه مطمئن باشین اگه همه ثروت دنیا رو داشته باشیم در اصل هیچی نداریم خدا رو برای خودش دوست داشته باشیم نه برای اینکه به ما ثروت و خوشی و راحتی و ...بده.

 

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خیلی وقتها آدم خوبه که بچه بشه اما نه از نظر عقلی بلکه از نظر احساسات و از نظر اینکه گاهی هم به گذشته برگرده و رشد خودش را ببینه و اینکه تا چه حد تونسته پیشرفت کنه .وگاهی یه نگاهی بندازه ببینه که چقدر هم تونسته اون پاکی و صداقت و عواطف بچه گونه ی خودش را نگه داره . یادش بخیر کوچیک که بودم همش ادای آدم بزرگا را در میاوردم کفشهای بزرگترا را پا میکردم و دلم میخواست زودی مثل اونا بزرگ بشم .توی خواب و خیالم همش آرزوی بزرگ شدن را داشتم و رفتارهام را مثل بزرگترها میکردم و ادای اونا را در میاوردم ......... وای که چه دورانی بود روزها و شبها همینجور گذشت و گذشت و همچنان حسرت آرزوی بزرگ شدن و آمدم توی دنیای آدم بزرگا را داشتم تا اینکه یه روز چشمام را باز کردم و دیدیم که بزرگ شدم .و اومدم توی دنیای آدم بزرگهاهمون همون دنیای رویایی ............. اومدم ببالم که آدم بزرگم.سرمو بالا گرفتم قدمها رو محکم بر می داشتم و افتخارم این بود که بزرگ شدم.اما دیدم همه چی عوض شده خیلی چیزها برام تازگی داشت .اصلا فکر نمیکردم دنیای بزرگترا اینجور باشه....خواستم برگردم به دوران کودکیم به پشت سرم که نگاه کردم دیدم خاطرات کودکیم سالهاست از من فاصله گرفتناونقدر دور شدن که فراموش کردم روزی بچه بودم و کودکی و خردسالی بازیگوش. دیگه اینجا تنهایی رنگی نداره........دیدم این دنیای آدم بزرگا که می خواستم بیام توش همه به فکر خودشونن و کارهای خودشون.هیچ کس به دل کسی نگاه نمی کنه وحتی گاهی وقتها ندیده می گیرنش و زیر پاهای بزرگشون لهش می کنن.دیدم این دنیای آدم بزرگا نمی دونه حس چیه . احساس کدومه.نمی دونن مهر و محبت و علاقه و دوست داشتن به چی می گن.دیدم اینجا تنهاتر از دنیای کودکی ای هستی که خردسالانی چون خودت با اینکه نمی دونستن تنهایی چیه اما تنهات نمی ذاشتن........آه که چه زود گذشت الان همینجور که دارم اینا را مینویسم اشکام داره در میاد........ یادش بخیر ..............چه بی ادعا می بخشیدیم . چه بی منت گذشت می کردیم.چه ساده و بی بهونه قهر می کردیم و چه عاشقانه پس از گذشت چشم بر هم زدنی به آغوش کودکی هم پناه می اوردیم.چه بی آداب غذا میخوردی . چه پاک و ساده دوست می شدیم . با همون حس کودکیمون خوب می دونستیم دوست بودن خالصانه یعنی چی.حتی بهتر از بزرگترها.دوستیها نه هوس بود ونه خیانت.عشق ورزیدنهامون پاک بود .در دنیای پاک کودکی چه صادقانه با هم عاشق می شدیم.دیگه حالا دلم تنگ شده برای برگشت به یه روز از اون روزهای کودکی ........ یه روز حسرت می خوردم که کی بزرگ می شم و حالا حسرت بیشتری می خورم که کاش یه لحظه کودک می شدم.از دنیای آدم بزرگا خسته شدم.دیدم هیچی جز خیانت و دروغ و رنج و مشقت توش نیست.خوشا به دوران کودکی که کودکانه دل خوش می کنی به عروسکی پارچه ای وماشینی پلاستیکی.چقدر خسته شدم از این دنیای آدم بزرگا.کاش باز می شد بازگشت به اون دوران ....هیچوقت فکر نمیکردیم که یه روز باید آرزوی کوچیک بودن را داشته باشیم تا بزرگ بودن......... نمیدونم چی بگم فقط بقولی سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست. دنيا را ببينید........بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل ها را به صد زبان به كسي مي گوييم هيچ كس نمي فهمد .دلم برای کودکی ام تنگ است...........
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

قشنگ ترین تصویری که تو ذهنت داری چیه؟؟؟؟

-دیدن یه دوست بعد از یه مدت طولانی؟؟؟

-استراحت بعد از کلی کار؟؟؟

-پیدا کردن چیزی که مدت هاست دنبالش میگردی؟؟؟

-آرامش؟؟؟

-سکوت؟؟؟

-تنهایی؟؟؟

شاید قشنگ ترین تصویر دیدن خدا باشه...تا حالا خدا رو دیدی؟یا اصلا تا حالا به دیدن خدا فکر کردی؟تا حالا سعی کردی باهاش حرف بزنی؟تا حالا به خودت زحمت دادی صدای درونت رو بشنوی؟اگه بهت بر نمی خوره...تا حالا فکر کردی کی هستی؟؟

ای آدم کهکشانی تا حالا چند درصد از ستاره های درونت رو کشف کردی؟با چه تلسکوپی می خوای خودت رو کشف کنی؟به نظر خودت چند تا سیاه چاله در درونت داری؟یکی نیست بگه من چرا این قدر سوال می پرسم؟؟؟

فکر می کنی درون همه ی آدما این قدر سیاه و تاریکه...اون قدر تاریک که این همه ستاره هنوز نتونسته روشنش کنه؟؟خوب لابد میگی چه فرقی می کنه!مهم اینه که ما هستیم...داریم زندگی مون رو می کنیم...پول بدست میاریم...درس می خونیم...حداقل تلاش می کنیم تا به قول معروف از قافله عقب نمونیم...اما...اما... شما رو نمی دونم من که جای خالی یه چیز خیلی خیلی بزرگ رو تو زندگی هامون حس می کنم...

ما همگی می دونیم که اون چیز بزرگ چیه؟؟اما این قدر به خودمون مطمئن بودیم که تلاش برای به یاد آوردن او رو متوقف کردیم...

ما خدا رو از یاد بردیم چون مغرور شدیم...به خودمون...به حافظمون...به علم و تکنولوژی مون...شاید فکر کنی از اولی نسل انسان هایی هستی که روی این کره زندگی می کنند...در صورتی که شاید باورش سخت باشه که همین زمین تا حالا چندین بار نابود شده...و این نابئدی دوباره هم داره تکرار میشه...!!!!!

عمر این زمینی که ما داریم توش زندگی می کنیم حداکثر ۱۰۰ تا ۱۵۰ سال دیگه ست!یعنی به اندازه ی عمر یه آدم سالم و تندرست...خوب فرض می کنیم تو یه نوزادی که همین الان متولد شدی...از الان تا سال ۱۴۸۶ وقت داری تا زندگی کنی!!چکار می کنی؟؟؟؟

مثل بقیه ی آدم ها میری دنبال زندگی و پول و درس و قافله؟؟؟اگه می خوای انتخاب با خودته!!اگه می خوای خودت رو نابود کنی دوباره کار میلیاردها آدم زمینی رو تکرار کن اما اگه می خوای حافظه ات برگرده باید کهکشانی باشی...باید سعی کنی...باید بگردی...باید به هر چه که میبینی توجه کنی(این قسمتش رو از استاد عرفانم یاد گرفتم) ...اون ها رو به خاطرت بسپار...

همین الان بلند شو...برو پنجره رو باز کن...آسمون رو به خاطرت بسپار...لبخند برگ درختان رو ببوس...زندگی رو لمس کن...یه نفس عمیق بکش از ته ته وجودت...این قدر عمیق که هر چیزی که تو هوا هست رو با خودت به اعماق ریه هات ببری...اینها برای توست...نه کسی دیگر...خودت رو بسپار به نسیم گرم و کم رمق تابستونی...خودت رو بسپار به جریان زندگی...خودت رو بسپار به اشعه ی گرم خورشید...از گرماش لذت ببر...شاید این آخرین باری باشه که گرمای خورشید رو حس می کنی...چرا مردم از گرمای تابستون بیزارند؟؟؟؟؟

لابد چون هوا گرمه!اگه هوا گرم نباشه باید ترسید...اگه تو تابستون هوا خنک باشه...برف و بارون بیاد باید ترسید...چون این یعنی یه جایی نظم دنیا ریخته به هم...!میفهمی؟؟؟؟از اون چیزی که داری گله نکن چون شاید این همون آرزوی فردات باشه که کمی زودتر برآورده شده...

اما چیزهایی که از دست میرند همیشه بر نمی گردند...برو خدا رو شکر کن که آدمی...برو خدا رو شکر کن که فرصت داری تا حقیقت زندگی رو خودت بفهمی...گرچه فرق تو ویه سوسک هم همینه!!!!!!!!!

اون سوسک چه بخواد و چه نخواد میدونه حقیقت چیه!

حقیقت اینه که من یه سوسکم...یعنی تقدیرم این بوده که سوسک باشم...نهایتا یه ماه عمر می کنم...خیلی خوش شانس باشم یه جای خوب پیدا کنم تا بتونم تخم بذارم...شانس بیارم تو این مدته یه نفر با دمپایی...حشره کشی...چیزی...من رو نکشه...آخه مگه من چه آزاری به شما رسوندم که باید این قدر اذیت بشم؟؟گناه من چیه که رنگم به مبلمان سفید خونتون نمیاد...گناهم چیه که قبل از این که یه نفر از من بپرسه من رو بدنیا آورده؟؟؟اما سوسک قصه ی ما چون خیلی وقت نداره که بخواد به فکر این حرفا باشه...مثل یه سوسک خوب...این فکرا رو میذاره کار و میره پی زار و زندگیش....

اما تو چی؟؟؟تو هم میدونی حقیقت چیه؟؟؟کاش حقیقت وجود و زندگی ما هم به آسونی حقیقت وجود یه سوسک بود اما خب پس اون وقت فرق ما با یه سوسک چی بود؟؟؟لابد بزرگتر بودیم....و کم فکر تر...

نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خدا٬ انسان وعشق؛

اين است "امانتي" كه بر دوش آدم٬ سنگيني مي كند

واين است آن "پيماني"

كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم٬

و "خلافت" او را در كوير زمين تعهد كرديم.

ما براي همين "هبوط" كرديم٬ و این چنین است

که به سوی او باز می گیردیم

                                                       دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 نمی دانستی
من به چه دلهره ای از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
ـ خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin