پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
«عصر عاشورا» استاد در مورد نحوه طراحی این اثر جاویران میگوید: «سه سال پیش از انقلاب روز عاشورا مادرم مرا نصیعت کرد و گفت: برو روضه گوش کن تا چند کلمه حرف حساب بشنوی. و من با ایشان گفتم: من اول در اتاقم کاری دارم بعد خواهم رفت. حال عجیبی به من دست داد. وارد اتاق شدم، قلم را برداشتم و تابلوی عصر عاشورا را شروع کردم. قلم را که برداشتم تابلویی شد که الآن هست بدون هیچ تغییری». پروردگارا ! بی وفایی مرا ببخش که فراموش می کنم کسی را که فراموشم نمی کند و در تمام ثانیه های عمرم مرا همراه است .... مرا ببخش که از یاد برده ام کسی را که مرا هستی داد و جاویدان کرد .... مرا ببخش که گاه گاهی تنها خویش را می خواهم و صاحب این خویشتن را فراموش می کنم ... من فراموشی زده را ببخش و یاری ام ده تا هستی بخش خویش را به فراموشی نسپارم ... آری مرا یاری ده تا از یاد نبرم تو را ای صاحب هست و نیست ها ...! و من چه قدر دلم مي خواهد ، اي که دور از من در ياد مني ، با خبر باش که دنياي مني . شاديت شادي من . غصه ات غصه ي من . قلب من خانه ي تو . خانه ات قبله ي من چقدرشبیه خودت می شوی ، وقتی می دانی تنها راه رسیدن به آرامش در این آشفته بازار دنیا این است که به خدا اعتماد کنی عشق شادیست ، عشق آزادیست عشق ، آغاز آدمی زادیست عشق آتش به سینه داشتن است دم همت بر او گماشتن است عشق شوری ز خود فزاینده است زایش کهکشان زاینده است تپش نبض باغ در دانه است در شب پیله ، پروانه است
در نتوانستن نيز بايستن هست؛ براي او زندگي، عقيده و جهاد است. بنابراين، اگر او زنده است و به دليل اين كه زنده است، مسووليت جهاد در راه عقيده را دارد. انسان زنده، مسوول است و نه فقط انسان توانا و از حسين، زندهتر كيست؟
در تاريخ ما، كيست كه به اندازه او حق داشته باشد كه زندگي كند؟ و شايسته باشد كه زنده بماند؟
نفس انسان بودن، آگاه بودن، ايمان داشتن، زندگي كردن، آدمي را مسوول جهاد ميكند و حسين مَثَلِ اعلاي انسانيت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن يا نتوانستن، ضعف يا قدرت، تنهايي يا جمعيت، فقط شكل انجام رسالت و چگونگي تحقق مسووليت را تعيين ميكند نه وجود آن را.
- علی شریعتی
تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آن گاه که در آتش عشق میسوزم، یا در شدت درد میگدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب میشوم و سروپای وجودم روح میشود، لطف میشود، عشق میشود، سوز میشود و عصاره وجود به صورت اشک، آب میشود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو میچکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.
خدایا!
تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد، در میان طوفان حوادث بغرم.
تو مرا درد و غم کردی، تا همنشین محرومین و دلشکستهگان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم.
تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمتزده بتازم، و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم.
تو مرا زهد کردی، که هنگام درد و غم و شکست و فشار و ناراحتی، وجود داشته باشم، و هنگام پیروزی و جشن و تقسیم غنائم، دامن خود برگیرم و در کویر تنهایی با خدای خود تنها بمانم.
غم و درد؛
از مناحات شهید چمران - مردی که عاشق شد و به همه تحلیل ها خندید
آري،
چنين بود كه تاريخ باز هم تكرار شد. از سربريده يحيي گرفته تا تنهايي علي، مظلوميت حسن و غربت فاطمه به انضمام شجاعت هاي علي در بدر و حنين، خندق و خيبر، و به اسارت در آمدن ولايت و امامت علي به دست عده اي زبون، پست، منافق و بي دين.
چه سرنوشتي دارد روزگار، در روز عاشورا و پس از آن، تاريخ با همۀ تلخي هايش تكرار مي شود، حتي خطبه هاي غراي علي در كوفه و خطبه زهراي مرضيه در برابر ابابكر، اين بار در كوفه و شام، با صدايي نحيف اما با صلابت يك زنِ وامدار شجاعت ها و فصاحت هاي علي، تكرار مي شود.
الهي از آن خوان که بهر پاکان نهادي نصيب من بينوا کو، اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آن را بيع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهي ندارم و اگر بي بها بهي بخش ما کو؟ اگر از سگان تو ام استخواني و اگر از کسان تو مرحبا کو؟
الهي يک دل پر درد دارم و يک جان پر زجر، خداوندا اين بيچاره را چه تدبير، بار خدايا در ماندم از تو ليکن درماندم در تو، اگر غايب باشم گويي کجايي و چون به درگاه آيم در را نگشايي.
الهي هرکس را آتش در دل است و اين بيچاره آتش بر جان، از آن است که هرکس را سروساماني است و اين درويش را نه سر و نه سامان.
الهي موجود نفس هاي جوانمرداني، حاضر ذاکراني، از نزديک نشانت مي دهند و برتر از آني و از دورت مي پندارند نزديکتر از جاني.
خواجه عبد ا... انصاري (پير هرات)

سلام بر حسين، سلام بر خون خدا، سلام بر سبط مصطفي، سلام بر زاده علي و زهرا.
سلام بر کربلا، سلام بر کوير تف ديده تشنه خون، سلام بر صحنه تجلي عشق اله، سلام برسرزمين بلا.
سلام بر زينب ، سلام بر دختر علي، سلام بر ظفرمند عرصه دلدادگي، سلام بر غيرت آموز مکتب حسين.
سپيده صبح محرم سرزد و دل هزاران عاشق حسين به خروش برآمد. سالي نو رسيد و حجاب ظلمت و غفلت به تجلي حسيني دريده شد.
دريغا که خون حسين و اشک يتيمان و رعد صداي زينب، دل در تکاپو نيندازد و زنگار از قلب نزدايد. هان، محرم آمد و صداي "هل من ناصر" حسين در صحراي کربلا نه که در تمام زواياي عالم پيچيد. زهره در تکاپو آمد و کيهان را غيرت درگرفت. آيا ياوري هست؟ آيا دين را نزد مسلمانان بهايي هست؟ آيا خون خدا را مي توان به خونخواهي برنخواست؟
آيا در ظلمتکده اي چنين رنگين و صحنه اي چنين مرصع و بازاري چنين آباد از متاع عشق و غيرت و آزادگي چيزي يافت مي شود؟ از نگراني براي دين خبري هست؟ که اگر نيست ما را با حسين چه کار؟
محرم جلوه عشق حضرت حق و رسيدن به مقام "راضيه مرضيه" است. حسين بن علي(ع) با لشکري از نور به قلب شب زد تا دلدادگي خود به حضرت دوست و دلسوزي براي اسلام را به تصوير کشد.
محرم فرصتي است تا عاشورايي شويم و عاشورايي بمانيم. دست به دامان حسين زنيم و تا ماوراي هستي به پرواز درآييم. از غيرت زينب درس بگیریم.
آنانکه به صوت الهي لبيک گويند و نداي "ياليتني کنت معکم" سردهند از تبار عاشورا خواهند بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
زمین پر از شمع و پروانه شد، پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند. خدا گفت:
شمعی باید دور، شمعی که نسوزد و شمع بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد، شمع خدا ماه بود،
شمع خدا دور بود شمع خدا پروانه می خواست،
و او پروانه ی آن شد
"مرا كسي نساخت، خدا ساخت؛ نه آن چنان كه: «كسي مي خواست»،
كه من كسي نداشتم ، كسم خدا بود.
كس بي كسان.
او بود كه مرا ساخت، آن چنان كه خودش خواست، نه از من پرسيد و نه از آن «منِ ديگر» م.
من يك گِلِ بي صاحب بودم. مرا از روح خود، در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب، تنها رهايم كرد.
مرا به خودم واگذاشت. عاق آسمان! كسي هم مرا خدا نمي كرد ...
وقتي داشتم روح مي پذيرفتم، شكل مي گرفتم، قد مي كشيدم، چشم هام رنگ مي خورد، چهره ام طرح مي شد، فرشته هاي ظريف و شوخ و دوست نداشت؛ به فكرم نبود.
وقتي داشتند مرا مي آفريدند، كسي آن گوشه خدا مهربان و چابك پنجه هاي، با نوك انگشتانِ سِحر آفرينش، آن را صاف وصوف نم يكرد ...
وقتي مي خواستند كارِ دل را در سينه ام آغاز كنند ، آشنايي دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه اي دل هاي خوب، بهترين را برگزيند."
معلم تاریخ - علی شریعتی
همه داستان هاي پروانه ها را بدانم
كه بي نهايت بار
در نامه ها وُ شعر ها سوختند
تا سندِ سوختنِ نويسنده شان باشند !
پروانه ها !
تصور كن !
پرسيدند :دنيا را چگونه بايد ديد؟
گفت:آن چنان كه هست.
پرسيدند: با كدامين چشم؟
گفت: با چشمي كه كم را زياد و زياد را كم نبيند.
پرسيدند :معنا چيست؟
گفت: صاحبان چشم سه گونه اند: بدبينان ،خوشبينان و واقعبينان.
آدمبدبين:كسي است كه كاه را كوه مي بيند.
آدم خوش بين:كسي است كه كوه را كاه مي پندارد.
آدم واقع بين، كسي است كه كاه را كاه مي پندارد و در خور خوراك چهار پايان.
*****************************
لحظات شادی خدا را ستايش كنيد.
لحظات سختی خدا را جستجو كنيد.
لحظات آرامش خدا را مناجات كنيد.
لحظات دردآور به خدا اعتماد كنيد.
و در تمام لحظات خداوند را شكر كنيد.
"زندگی یعنی توکل بر خدا"
![]()
![]()
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
...
شاعر نقش ها "سهراب"
| Design By : Night Skin |






