پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست منم تنهاترین خاک خدا پروردگار محترم ؛ نظر به اينكه طي بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب ، عليرغم تمام نعمات و الطاف حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير ، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده ام ، خواهشمند است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ1/1/1 ، منعقده فيمابين ابر جد اينجانب مشهور به «آدم» و حضرتعالي استعفاي اين حقير را از مقام «انسانيت» بپذيريد بديهي است مِن بعد اين هيچ گونه مسووليتي را قبول نميکنم شبی غمگین شبی بارانی و سرد
۱. از دنیای کودکانت فقط لجبازیاش رو با خودت یدک می کشی فقطو فقط همین ! چه زشت ! هیشکی یه بچه ی بد عنق رو دوست نداره . ۲. ینی آدما دلشون واسه همدیگه تنگ می شه ؟ فک نمی کنم ، اونا برا لحظه هاشون دلشون تنگ می شه . شایدم اینجوری نباشه ؟ همه که مثه من نیستن ؟ هستن ؟ ۳. لحن صدا رو چه جوری می شه نوشت ؟ آمده ام که سر نهم عشق تو را بسر برم وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی تمام حرف دلم این است:
گر اميد وصل باشد، همچنان دشوار نيست
نوك مژگانم به سرخي بر بياض روي زرد
قصه دل مينويسد حاجت گفتار نيست
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
به وقت صبح قيامت، كه سر ز خاك برآرم
به گفتگوي تو خيزم، به جستجوي تو باشم
حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم
سعدی
![]()
![]()
![]()
همه تنم در حسرت یه جای پا
جزیره ام جزیره ای که همیشه تو غربتم
تنهام نذار ای رهگذر من تشنه ی محبتم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
"فريدون مشيري"
مرادر غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من میگفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با ماچه ها کرد
هريکی به چيزی مشغول و بدان مشغول و دل خرسند:
بعضی روح بودند، به روح خود خود مشغول بودند.
بعضی به عقل خود ، بعضی به نفس خود.
تو را بی کس يافتم.
همه ياران رفتند به سوی مطلوبان خود.
تنهات رها کردند.
من يار بی يارانم ......
{مرید و مراد}
شمس کتابها را هل میدهد توی آب. مولانا فرياد میزند «اين چه کاری بود که کردی؟» شمس که میبيند مولانا خيلی ناراحت شده است، کتابها را يکی يکی از توی آب بيرون میکشد. هيچکدام عيبی نکرده و حتی تر نشده بودند. مولانا تعجب میکند. میگويد: «چطور؟»
شمس جواب میدهد: «تو به اين کارها چه کار داری؟ به اين میگويند ذوق و حال.»
ور تو بگوییم که نی ..نی شکنم ..شکر برم
آمده ام چو عقل وجان از همه دیدگان نهان
تا سوی عقل وجان مشعله نظر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم
مولانا
نوشتم
دلم تنگ شده
اما برای کی؟ برای چی ؟
فقت می دونم دلم تنگ شده امروز روز دل تنگی من است
چرا؟
چرا دل ادم ها تنگ میشه
بعضی وقت ها به حدی دلم تنگ میشه که احساس می کنم دلم
شکسته
ولی چه کسی دل مرا شکسته؟
چرا دل ادم ها میشکنه؟
همیشه وقتی دلم میشکنه از خودم بدم میاد فکر میکنم خودم باعث
شدم
ولی چرا از خودم؟
وقتی از خودم بدم میاد از دنیا هم سیر می شم
اما چرا تا یه کوچولو دنیا با ما به میل ما پیش نمیره هر چی دم
دستمون و سر زبونمون می یاد مثل یه پتک میزنیم ته سرش
چرا؟
این چرا ها رو کی باید جواب بده ما اصلا" این چرا ها رو از کی
می پرسیم؟
اصلا" چرا وقتی میدونیم کسی جوابی نداره که به این سوال ها بده باز
هم از رو نمیریم و می پرسیم ؟
ولی اگر با این چرا چرا چرا چرا چرا کردنها خودمون رو خالی نکنیم چی
کار کنیم
سر نوشت . نوشت . گر نوشت بد نوشت
ای کاش سر نوشت جز این می نوشت
اما باور کن سرنوشت را باید از سر نوشت
در حد یک پایان خوب
سر نوشت هر ادمی دست خود اون ادم
هر اغاز بد هم پایان خوبی داره
بیاید چرا هامون رو خط بزنیم
جلوی غم هامون سد بزنیم
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
روزن دل برگشا حاضر و هشيار باش
نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمال
ليک تو باری به نقد ساخته ی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش
![]()
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم، اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي که نمي دانست چيست. شايد يک آبي دور؛ يک اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد، تا اين که چشمش به يک آبي بزرگ افتاد؛ و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود؛ و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي آيد؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم. زمين و آسمان هر دو براي تو بود، اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گريست
من عشق را با نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا..........................................
| Design By : Night Skin |




