پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
تا ته بی مهری .. ................. انتها کجاست................... انتها کجاست تا بدانم اگر رخصت ماندن ندارم بر باد رفته بروم واگر مجالی برای ماندن است پس انتها کجاست؟ در عين ناباوری و در کوچه پس کوچه های نااميدی .....
تا حالا شده تموم شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ولي بدوني به جايي نمي رسي تا حالا شده رفتنشو تماشا كني ولي دلت نخواد كه بره بعد آروم تو دلت بگي دوست دارم اما نخواي بدونه تا حالا شده ... ... ... کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره به کسی توجه نميکنه از کسی خجالت نميکشه می باره و می باره و می باره اينقدر می باره تا آبی بشه کاش کاش می شد مثل آسمون بود کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار که غمی بوده همه چيز فراموشت بشه...!!! کاش می شد.

| Design By : Night Skin |


