تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

نه می شه باورت کنم

نه می شه از تو رد بشم

نه می شه خوب من بشی

نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی

نه جون دارم  فدات کنم

نه  پای موندن منی

نه می تونم رهات کنم

نه می تونم تو خلوتش دلم صدا کنه تورو

نه می تونم بگم بمون

نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر نپیچه توی لحظه هام

قصه ام از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم توی که معنی منی

توی که از معنی اگر تیشه به ریشه می زنی

نه ساده ی نه خط خطی نه دشمنی نه هم نفس

نه با تو جای موندنه  نمونده راه پیش پس

نه می تونم تو خلوتش دلم صدا کنه تورو

نه می تونم بگم بمون

نه می تونم بگم برو

 

کجا برم که عطر نپیچه توی لحظه هام

قصه ام از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

نه می شه باورت کنم

نه می شه از تو رد بشم

نه می شه خوب من بشی

نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی

نه جون دارم  فدات کنم

نه  پای موندن منی

نه می تونم رهات کنم

نمی شه با تو باشم اسیر دست غم نشم

فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم


نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

واسه پر کشیدن من خواستی اسمون نباشی

حالا پرپر می زنم تا همیشه اسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز

رو تن لخت خیابون

نه به یاد تو نشستم

زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی اخرش همینه

وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

ابر دلگیرگذشته اخرش یه روز بباره

ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

میدونم که هر جا که باشم اسمون همین یه رنگه

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

ای که بی تو خودم تک تنها می بینم

هر جا که پا می زارم تورو اونجا می بینم

یادم چشمای تو پر درد غصه بود

قصه ی  غربت عشق قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمرم اتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاستت اون دو تا دستای خوب

چرا بی صدا شده لبه قصه هایمون

من که باور ندارم

اون همه خاطرمون

عاشق اسمون پشت یک پنجره ها

اسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها گریه هام نمی بینه

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمرم اتیش می زنه

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

دل من راي تو دارد ، سر سوداي تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفراي تو دارد

سر من مست جمالت ، دل من دام خيالت
گهر ديده نثار کف درياي تو دارد

ز تو هر هديه که بردم به خيال تو سپردم
که خيال شکرينت فر و سيماي تو دارد

غلطم ، گرچه خيالت به خيالات نماند
همه خوبي و ملاحت ز عطاهاي تو دارد

گل صدبرگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعناي تو دارد

سر خود پيش فکنده چو گنه کار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالاي تو دارد

جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمناي تو دارد

دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلواي تو دارد

هله چون دوست برستي همه جا جاي نشستي
خنک آن بي خبري کو خبر از جاي تو دارد

اگرم در نگشايي ز ره بام بر آيم
که زهي جان لطيفي که تماشاي تو دارد

به دو صد بام بر آيم ، به دو صد دام در آيم
چه کنم آهوي جانم سر صحراي تو دارد

خمش اي عاشق مجنون بمگو شهر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغاي تو دارد

سوي تبريز شو اي دل بر شمس الحق مفضل
چو خيالش به تو آيد که تقاضاي تو دارد

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

تمام هستي من كفش‌هاي كوچك بود
تمام زندگي‌ام آفتاب و ميخك بود

گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجره‌ها لانه‌ي چكاوك بود

هنوز قصه‌ي آن پشت بام يادم هست
كه آشيانه خوشبختي دو لك لك بود

هنوز خاطره‌ي مشق‌هاي كودكي‌ام
كه صفحه صفحه‌ي آن سهم بادبادك بود

براي كودكي از نسل كنجكاوي‌ها
كسل كننده‌ترين هديه‌ها عروسك بود

زمان كودكي من دريچه‌هاي شهود
اگر چه بسته ولي لااقل مشبك بود

در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض
جهان خلاصه‌اي از لحظه‌هاي كوچك بود

شما شبيه به آدم بزرگ‌ها هستيد
ولي شبيه خودش بود، آن كه كودك بود
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من زمقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
زانچه از غم هجران تو در جان من است

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin