پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
نه می شه باورت کنم نه می شه از تو رد بشم نه می شه خوب من بشی نه میشه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم نه می تونم تو خلوتش دلم صدا کنه تورو نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو کجا برم که عطر نپیچه توی لحظه هام قصه ام از کجا بگم که پا نگیری تو صدام چه جوری از تو بگذرم توی که معنی منی توی که از معنی اگر تیشه به ریشه می زنی نه ساده ی نه خط خطی نه دشمنی نه هم نفس نه با تو جای موندنه نمونده راه پیش پس نه می تونم تو خلوتش دلم صدا کنه تورو نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو کجا برم که عطر نپیچه توی لحظه هام قصه ام از کجا بگم که پا نگیری تو صدام نه می شه باورت کنم نه می شه از تو رد بشم نه می شه خوب من بشی نه میشه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم نمی شه با تو باشم اسیر دست غم نشم فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم واسه پر کشیدن من خواستی اسمون نباشی حالا پرپر می زنم تا همیشه اسوده باشی دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون نه به یاد تو نشستم زیر قطره های بارون واسه من فرقی نداره وقتی اخرش همینه وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره ابر دلگیرگذشته اخرش یه روز بباره ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه میدونم که هر جا که باشم اسمون همین یه رنگه ای که بی تو خودم تک تنها می بینم هر جا که پا می زارم تورو اونجا می بینم یادم چشمای تو پر درد غصه بود قصه ی غربت عشق قد صد تا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمرم اتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاستت اون دو تا دستای خوب چرا بی صدا شده لبه قصه هایمون من که باور ندارم اون همه خاطرمون عاشق اسمون پشت یک پنجره ها اسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هام نمی بینه یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمرم اتیش می زنه خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم
رخ فرسوده زردم غم صفراي تو دارد
سر من مست جمالت ، دل من دام خيالت
گهر ديده نثار کف درياي تو دارد
ز تو هر هديه که بردم به خيال تو سپردم
که خيال شکرينت فر و سيماي تو دارد
غلطم ، گرچه خيالت به خيالات نماند
همه خوبي و ملاحت ز عطاهاي تو دارد
گل صدبرگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعناي تو دارد
سر خود پيش فکنده چو گنه کار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالاي تو دارد
جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمناي تو دارد
دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلواي تو دارد
هله چون دوست برستي همه جا جاي نشستي
خنک آن بي خبري کو خبر از جاي تو دارد
اگرم در نگشايي ز ره بام بر آيم
که زهي جان لطيفي که تماشاي تو دارد
به دو صد بام بر آيم ، به دو صد دام در آيم
چه کنم آهوي جانم سر صحراي تو دارد
خمش اي عاشق مجنون بمگو شهر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغاي تو دارد
سوي تبريز شو اي دل بر شمس الحق مفضل
چو خيالش به تو آيد که تقاضاي تو دارد
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
تمام زندگيام آفتاب و ميخك بود
گلوي سبز گياهان و شاخ و برگ صدا
تمام حنجرهها لانهي چكاوك بود
هنوز قصهي آن پشت بام يادم هست
كه آشيانه خوشبختي دو لك لك بود
هنوز خاطرهي مشقهاي كودكيام
كه صفحه صفحهي آن سهم بادبادك بود
براي كودكي از نسل كنجكاويها
كسل كنندهترين هديهها عروسك بود
زمان كودكي من دريچههاي شهود
اگر چه بسته ولي لااقل مشبك بود
در آن اصالت يكدست، آن صداقت محض
جهان خلاصهاي از لحظههاي كوچك بود
شما شبيه به آدم بزرگها هستيد
ولي شبيه خودش بود، آن كه كودك بود
| Design By : Night Skin |





