پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
درگذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر باهمه تلخی وشیرینی میگذرد عشقها میمیرندرنگهارنگ دگرمیگیرند وفقط خاطره ها هست که چه شیرین وچه تلخ دست نخورده باقی می مانند در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته میشود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو میشود تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب،برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . من از یک جستجوی نقره ای ، در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهائیم روئید با حسرت جدا کردم. گرچه عهد شکستم، اما به نیایت نی های جهان شعله ور خواهم شد... تا آبروی شمع را بخرم ...! می نویسم: گرچه عهد شکستی، اما این نیز به اتفاقهای کهنه اضافه خواهم کرد... تا آبروی عشق را بخرم...! در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم آن چقدر زيباست شمعي كه سالهاي دور عجب پروانه خوش غيرتي است شمع خوش قامت و رعنا را دست پر شادي كو اي دوست؟
من و حس اينکه هرلحظه اينجايي
دارم آيينه ها رو گم ميکنم کم کم
تو رو هرطرف رو ميکنم ميبينم
نگو از تو چشمام چيزي نميخوني
تو که لحظه لحظه حالم رو ميدوني
اگه اين بهارم برنگردي خونه
ديگه چيزي از من يادت نميمونه
منو رها کن از اين فکر تنهايي
تو نرفتي . نه تو هنوزم اينجايي
دارم از خودم با فکر تو رد ميشم
دارم عاشقي رو با تو بلد ميشم
که تا امروز بی جوابه
نه تو بیداری نه تو خواب
نه تو قصه وکتابه
برای دونستن تو همه دنیا روگشتم
از میون آتش وباد
خشکی ودریا گذشتم
تو رو پرسیدم وخواستم
از همه عالم وادم بی جواب اومدم اما... حالا از خودت می پرسم
تو روباید از کدوم شهر از کدوم ستاره پرسید؟
از کدوم فال وکدوم شعر پرسیدو دوباره پرسید
تو رو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید
تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید؟
غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید؟
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟
اونور اینجا واونجا
اونور امروز وفردا
عمق روح ابی اب
ته ذهن سبز صحرا
مثل زندگی مثل عشق تو همیشه جاری هستی
تو صراحت طلوع ونفس هر بیداری هستی
مثل خورشید مثل دریا روشنی وبا صراحت
تو صمیمیت آبی واسه شستن جراحت
غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟
تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم
تو رو حس کردم تو نبضم
من تو رو نفس کشیدم
مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی...
به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی؟
تو رو باید از کی پرسید؟
توروباید با چی سنجید؟
تو رو حس می کنم
اما کاشکی چشمهام تو رو می دید
غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟
تنها دليل زنده بودن قلب پاك است
وقتي كه اميدي دگر باقي نماند
دستان پاك و مهربانت بي مثال است
بودي پر پرواز من در بيكرانه
اميد كوچ بي نهايت عاشقانه
ميخواهمت حتي اگر پرها بريزد
پرواز بي پر با تو اميدي دوباره
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم
من صبورم اما . . .
آه . . آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست
دلم چون كفتري زخمي نشسته گوشه ای نالان
کمی تنها کمی ابری کمی چون آسمان بی تاب
شبیه ماهیه قرمز درون تنگ پر از آب
کمی تنها کمی خاموش کمی از یادها رفته
شبیه بی نشان هایم شبیه حرف ناگفته
شبيه يك مترسك شد تمام قامت خسته ام
به روي آرزوهایم چه ساده چشم می بستم...
من اینجا بس دلم تنگ است بدون توشه و بارم
برای بی صدا مردن شبی تا صبح می بارم
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شکسته از کوله بار غربت
در جستجوی مرحم راهی شدم زیارت
رفتم برای گریه رفتم برای فریاد
مرحم مراد من بود کعبه تو رو به من داد
ای از خدا رسیده ای که تمام عشقی
در جسم خالی من روح کلام عشقی
ای که همه شفائی در عین بی ریائی
پیش تو مثل کاهم تو مثل کهربائی
هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند
این چینی شکسته از تو گرفته پیوند
ای تکیه گاه گریه ای همصدای فریاد
ای اسم تازه من کعبه تو رو به من داد
من زورقی شکسته ام اما هنوز طلائی
طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدائی
بالاتر از شفائی از هر چه بد رهائی
ای شکل تازه عشق تو هدیه خدائی
با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن
ای تکیه گاه گریه ای همصدای فریاد
ای اسم تازه من کعبه تو رو به من داد
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمومه ادم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماهو بین همه قسمت میکنم
وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
یلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
اگه دستم به جدایی برسه
اون از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
قسمتم از فصلها پاییز بود
هیچ روحی روح من بالا نبرد
ذهنم از مکر زمان لبریز بود
عشق سمتی سوی من پیدا نکرد
خاطرات رفته حزن انگیز بود
پوچ و خالی در حصار و قاعده
زنده بودن ها چه ننگ امیز بود
هر چه می کردم دلم اشوب بود
بغض و گریه ها که دستاویز بود
حق من تنها رهی پر پیچ بود
کاسه صبرم دگر سرریز بود
پنجره در چشم من جریان نداشت
اسمانم بی سبب شب خیز بود
دست من ایا به جایی بند بود؟
جای پاهایم به دنیا لیز بود
نفسم ميگيرد
رسم دنيا اينست
دل او با دل من سنگين است
اين همان شعر غميست که دلم باز به خود ميبيند
تن من ميلرزد
چشم من باز پر از باران است
باد پيغام جدايی سر داد
نکند چشم دلش با دگريست
قفل اين دل که فقط بر کف ان دستان است
اتشی بر دل من افتادست
که خموش نشود
دل من در قفس فاصله ها زندان است
باز هم قلب ترک خورده ی من
در طلب مانده و سرگردان است
در انتظار سنگها ز غصه اب رفته ام
من از درنگ ارزو فدای غصه ها شدم
ز قصه های بی کسی به اين سراب رفته ام
دلم ز جنس اب بود کنون به رنگ اتشم
خمار چشم من نيم شراب ناب رفته ام
من از تولد زمان کنون فنايم ارزوست
به ماهتاب و افتاب دگر به خواب رفته ام
کنون منم چو اسمان هوای اشک دارم و
به ياد ان يگانه يار شب رباب رفته ام
منی نبوده و نبود که از تو پر کشيده ام
به تو نظر نموده ام ولی ز ياد رفته ام
آغاز زيبايي ست
هان! شروعي رويايي است
مرگ را در آغوش مي كشم
كه اين خود تنهايي ست
در جهانم ديگر راهي نيست
ره توشه بيماري است
هان! شروعي رويايي است
مرگم
كه يك پروانه صد رنگ
به دور شمع خاموش و
فقط سردي ازش ساطع مي گردد
ساعتي روشن و حتي يك دقيقه گرم
دلهاي سرد را گرمي داد شايد
و يك گل هم فقط ناظر
همي خوش بو كند دور و بر آنها
گلي از باغ همسايه به قول ما!
كه روزها به دور شمع خاموش
بدون صبر. بي منت مي گردد
چه كس بايد كند روشن؟
مگر اين نيست كه يك دست پر از شادي
لازم هست براي روشني دادن؟
- ولي
پروانه پر شور است
شمع تاريك استوار مانده بي دليل و مست
خاموش اين عشق است
كه پروانه براي روشني شمع را نمي خواهد
عشق فقط يك لحظه بسيار پرشور است
ولي هيهات از اين لحظه
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی
| Design By : Night Skin |


