تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

 

سکوتت را نمی خواهم

 

صدایم کن

 

صدایت مثل رویا

 

مثل ابریشم

 

صدایت مثل معنای محبت

 

مثل گل زیباست

 

صدایت غرق خوبی هاست

 

در این تنهایی غمگین صدایم کن

 

برای شعرهای آشنای من

 

صدای تو هزاران سطر جا دارد

 

سکوتت را نمی خواهم

 

صدایم کن

 

صدایت اشک هایم را صدا می کرد

 

تمام اشک های من صدایت را دعا می‌کرد

 

صدایت را دعا می‌کرد

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه

یه عمره حال و روز من همینه

کسی به پای گریه هام نمی شینه

بازم دلم گرفت و گریه کردم

بازم به گریه هام می خندن

بازم صدای گریه مو شنیدن

همه به گریه هام می خندن

دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم

هنوز تو حسرت یه هم زبونم

ولی نمی شه خب اینو می دونم

دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه

یه عمر حال و روز من همینه

بازم دوباره دلم گرفته

دوباره شعرام بوی غم گرفته

کسی نفهمید غمم چی بوده

دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

زيبايي عشق به سکوت است، نه به فرياد
زيبايي عشق به تحمل است، نه به خرد شدن و فرو ريختن
عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد
تمام شيريني اش را از دست مي دهد
 
دلم را هيچکس باور نداشت       هيچکس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ     با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
او که خوابيده است در اين گور     بودنش را هيچکس باور نکرد  
 
ميرسد روزي که بي من روزها را سر کني
ميرسد روزي که مرگ عشق را باور کني
ميرسد روزي که تنها در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام مو به مو از بر کني
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا
وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی

که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا
سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد

بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل

بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن

غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت

غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا
 
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

او هیچوقت به من نگفت چه جوری زندگی کنم..بلکه زندگی کرد و اجازه داد که با نظاره کردن او . زندگی کردن را از او بیاموزم.
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

برای پدرم

برای پدری که تو هستی

و برای پدری که در طی این مدت بوده ای

اگه من دوباره فرصت انتخاب داشتم

باز تو را به عنوان پدر انتخاب میکردم 

برای دردسرهایی که برات درست کردم

و برای فرصت هایی که به خاطر من از دست دادی

و من افتخار میکنم که تو بالاخره دیدی

که خداوند چگونه زندگی من را دگرگون ساخت

تو هیچگاه از ناملایمات زندگی فرار نکردی

در عوض به من امید دادی که بتونم. با مشکلاتم روبرو بشم

از تو سپاسگزارم  برای پایداری و استقامتت

و برای ایمان و اعتقادی که برای به من ارزانی داشتی

 تمام عشقی که تو به من  ابراز کردی .

همون عشقی است که من اکنون دارم به سوی تو روانه میکنم .

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:10 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

اي علي! باران رحمت بر كوير سينه اي
آسماني عشق، يعني شهري از آيينه اي
وسعتي نوري كه دنيا دائماً محتاج توست
سرزميني ناتمامي، آسمان ها تاج توست
آبروي آدميزادي، بشر مديون توست
آفتاب صبح يلدايي، سحر مديون توست
در كوير روزهاي تشنگي و اشك و آه
دست هايت سايبان كودكان بي پناه
اسم پاكت قوتي در كوره راه بي كسي
ياد تو آرامشي در لحظه دلواپسي
ذوالفقارت رهگشاي قله آزادگي
واژه هايت مشعلي تا قريه آيينگي
بوي قرآن، بوي پاكي، بوي مردم مي دهي
بوي دريا، بوي بار
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خيلي وقته كه دلم مي خواد يه سوالي بپرسم به نظر شما عاشق شدنو تنها شدن بهتره يا اينكه اصلا عاشق نشيم ولي هميشه دوستايي داشته باشيم؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

پدر اي واژهء محبت، تو مهربانتر از بهار جنگلي، نگاه روشن تو مژده سپيده است، شميم عطر بار سينه ات بهار رابه ياد مي آورد،به بوي دست پاك تو، به بوي اين صداقت زلال، شكفته باغ آبي نياز من، صداقت مرا به خلسه مي برد هميشه بودنت، هميشه بودن من است، مرا بخوان اي پدر پدرم تو چه بلند مرتبه اي كه ولادت امير مومنان به نام نامي پاكت نامگذاري شده است.بر دستانت بوسه مي زنم و غبار پيراهنت را توتياي چشمم مي كنم. با شايسته ترين احترامات
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

ز ليلايي شـــــنيدم يا عــــــلي گفت به مجنون چون رسيدم يا علي گفت مگــــــــر اين وادي دارالجنون اســت كه هر ديوانه ديدم يا عــــــلي گفت نســـــيمي غـنچـه اي را باز مي كرد به گوش غنچه كم كم يا عـلي گفت چـــــمن با ريـــــــــــزش باران رحمت دعايي كرد و او هم يا عــــلي گفت يقيـــــــن پـــروردگار آفــــــــــــرينش به موجودات عالم يا عـــــــلي گفت دلا بايد به هر دم يا علــــــــــي گفت نه هر دم بل دمادم يا عـــــلي گفت به هر روز و به هر شـب يا علي گفت به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت خمــــــــير خاك آدم را سـرشــــــتند چو بر ميخواست آدم يا عــلي گفت عـــــــــــلي در كعبه بر دوش پيمبــر قدم بنهاد و آن دم يا عـــــــلي گفت عصــا در دسـت موسي اژدها گشت كليم آنجا مسلّم يا عـــــــــلي گفت ز بطن حوت ، يونـــــس گـــشت آزاد ز بس در ظلمت يم يا عــــــــلي گفت به فرقش كي اثر مي‌كرد شمشيــر شنيدم ابن ملجم يا عـــــــــلي گفت مــگر خــــيبر ز جايش كـــنده ميشد يقين آن دم علي هم يا علي گفت
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

سخن امروز : براى درك قدرت هايى كه در خود داريم و اسرارى كه پيشاپيش آشكار شده، لازم است اول بگذاريم سطح -يعنى توقعات، ترس ها، ظواهر - بسوزد.
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خدا با من آشتی میکنی؟ خدا جون میدونم بنده خوبی نبودم . نیستم خدا دیگه خودم هم نمیتونم برای خودم کاری انجام بدم فقط کار خودته . خدای خوبم با من قهر کردی؟ مگه میشه تو با بندت قهر کنی میدونم اشتباه کردم خوب تو ببخش . خودت یه نظری کن میدونی که چقدر دوست دارم آدم بشم اگه تو هم ولم کنی که دیگه کسی رو ندارم الان یه کوچولو نگام کن ببین چقدر تنهام !!! ببین اگه دستمو نگیری فنا میشم اگه تو هم منو فراموش کنی دیگه پیش کی برم؟ من که جز تو کسی رو ندارم . همه کسم تویی . خدا جون منم دل دارم ببین گرفته!! خودت نظری کن خدای مهربونم

گناهکار و پشیمونم برام ارزش نداره خدایا به همین اشکهام قسمت میدم کمکم کنی و پر رویی منو ببخشی......منو ببخش که اینجوری باهات حرف میزنم به خودت قسم قصد جسارت ندارم تو خودت با مهربونیات منو پررو کردی خدایا تنهام نذار و دستم رو بگیر.... خدایا منو حتی برای یه لحظه رها نکن

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

اگر خدا آرزويي را در دلت انداخت ،

بدان كه توانايي رسيدن به آن آرزو را در تو ديده است

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خدايا كفر نمي گويم

پريشانم ... چه مي خواهي تو از جانم

مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي

خداوندا تو مسئولي .

خداوندا! تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است .

چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است .

 

                                                  علي شريعتي

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خدا همیشه...
یه چیزایی تو این قصه یه دنیایی پسا پیشه!
ته این راه می تونه یه اقیانوس پیدا شه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

کاشکی برای بزرگ شدن اینقدر عجله نکرده بودیم
بیا تا برایت بگویم تنهایی چقدر بزرگه

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

داستان كوتاه"
 
شواليه اى به دوستش گفت:" بيا به كوهستانى برويم كه خداوند در آن جا سكنا دارد. مى خواهم ثابت كنم كه خدا فقط بلد است از ما چيزى بخواهد، در حالى كه خودش براى سبك كردن بارِ ما كارى نمى كند. "
 
ديگرى گفت:" خوب، من هم مى آيم تا ايمانم را نشان بدهم.‌"
 
همان شب به قله ى كوه رسيدند... و از درون تاريكى آوايى را شنيدند:" سنگ هاى روى زمين را بر پشت اسبتان بگذاريد. "
 
شواليه ى اول گفت:" ديدى؟! بعد از اين كوهنوردى، مى خواهد بار سنگين ترى را هم با خود ببريم. من كه اطاعت نمى كنم! "
 
شواليه ى دوم به دستور آوا عمل كرد. وقتى پاى كوه رسيد، سپيده دم بود و نخستين پرتو هاى آفتاب بر سنگ هاى شواليه ى پارسا تابيد: الماس ناب الماس ها بودند.
 
استاد مى گويد:" تصميم هاى خداوند اسرارآميز، اما همواره به سود ماست. "
 
پائولو كوئيلو (مكتوب)
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 
سخن امروز: فهميده ام كه تنهايى، وقتى سعى مى كنيم با آن درگير شويم، خيلى از ما قوى تر است؛ اما وقتى ناديده اش بگيريم، ضعيف مى شود!
   
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin