تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

 خدای اشک های بی پناه . . .        

                                                   

می گریم به یادت و به نامت اشک می ریزم و اشک . تا اندوه همه شب های نبودنت را با  نگاهی از جنس سکوت به ستاره ها سفارش کنم .  .  Go to fullsize image.

 آرام آرام اشک هایم را به دستان همیشه گرم تو تقدیم می کنم...

با نگاه همیشه سبزت بیا و تو هم مرا پاسخ گو... بگذار تمام نگفته هایم نا تمام بماند و صدای سکوتم فریاد تو باشد . . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 سراشيبي که نامش زندکيست------------------------------¤¤¤
¤¤¤------باهمه بيگانگيها ميروم------------------------------------------¤¤¤
¤¤¤----------در سکوت سرد غمگين زمان------------------------------¤¤¤
¤¤¤--------------بي هدف بي يار و تنها ميروم------------------------¤¤¤
_¤¤¤----------------در سراشيبي که نامش زندگيست------------¤¤¤
__¤¤¤------------------مي روم شايد که در دشت بزرگ--------¤¤¤
____¤¤¤-------------------باز يابم آنچه را گم کرده ام

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

تنهایی هایم را بر روی کاغذی نوشتم و به دست باد سپردم شاید به دستش رسد

ميگن وقتي قاصدك رو دوش گل سواره ؛ خوشبختي مياره،
كاش بودي و مي ديدي...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

می خوانمت چنان که شب خسته خواب را می جویمت چنان که لب تشنه اب را محو تو ام چنان که ستاره به چشم تو یا شبنم سپیده دمان افتاب را بی تابم انچنان که درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره خواب را بایسته ای چنان که تپیدن برای توست بایسته ای چنان که تپیدن برای دل یا انچنان که بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی می افرینمت چنان که التهاب بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی با چون تو پرسشی چه نیاز جواب را

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

رهایی ....

چقدر زيباست

رها شوي از هر چه هستي

و به اوج آسمان دل ببندي

چقدر دلتنگ آسمانم.....

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

پشت پرچین غرور
پیش آیینه ی اشک
روی آیینه ی تنهایی
مینویسم بر باد
مینویسم خورشید
مینویسی باران
مینویسم آبی، دریا، آب
مینویسی مهتاب
مینویسم تندر، طوفان، برف
پروبالی که شکست
آفتابی که پرید
مینویسی پاییز
باغ بی برگ و باری که تکید
از اجاقی که نپیوست به صبحی روشن
مینویسم بی تو
مینویسی بی من
مینویسم ای دوست
مینویسم ای یار
که به اندوه تو پیوند زده ام دفتر خاطره را
روی باران بستم چشم را، پنجره را، حوصله را
و سکوتی که صدایم را سوخت
از خزانی که بهارم را برد
روزگارم را برد
همه دار و ندارم را برد
مینویسم بر برف
مینویسی بر باد
خط به خط نامه تنهایی را
حسرت تلخ هم آوایی را

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

سکوت تلخ این شبا بدون تو دلگیر میشه

آدم به اینجا میرسه از زندگی چه سیر میشه

یه آرزو تو قلبمه ،یه التماسی تو نگام

رفتی و آسمون داره بدون تو زنجیر میشه

دلیل شعرهای من،همیشه رفتن تو بود

آرزوهام زنده به گور،دیدی چه زود دیر میشه؟

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

اگر بوسه ها آب باشند به تو دریایی رو تقدیم میکنم .

.اگر آغوشها برگ باشند من درخنی را به توتقدیم خواهم کرد .

اگر عشق سیاره ای باشد ..من به تو کهکشانی را پیشکش میکنم

و اگر دوستی ها به معنی تمام عمر و زندگی باشه ..من جانم را تقدیمت خواهم کرد

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

وقتی که می رفتیم با پای پیاده گفتی فقط

یادت باشه یه دوستی ساده هیچ حسی

نباشه هیچ عشقی نباشه یه خواستیم

جدا بشیم بریم خیلی ساده اون بارون

چشمام تمومی نداره اخه دلم برای

تو یه بیقراره گفتی نمی خوامت

عاشقت نمی شم گریه هاتم

دیگه برام فایده نداره دید

که عاشقت کردم

خودت گفتی که

فکر نمیکردم

اینجوری

عاشقت بشم

ولی دیدی که عاشقت

کردم اما من واسه تو میمردم

دوستم نداشتی غصه میخوردم اخرش

دل تو رو بردم گفتی منو میخوای چیکار تنها برو

هر جا میخوای .واسه تو میمردم غصتو میخوردم یواشکی

عکستو با خودم میبردم تا صبح میشستم کنار

عکست بیدار میموندم غصتو میخوردم

دیدی که عاشقت کردم خودت

گفتی که فکر نمیکردم

این جوری عاشقت

بشم ولی دیدی

که عاشقت

کردم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

اي کاش کودک بودم!!!

تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود !

اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم .

نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ...

اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد

با يک بوسه ي مـــادر

 همه چيز را فراموش ميکردم.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

هم صدای خوبم , بخون تا بخونم
عمر من تو هستی , بمون تا بمونم

یه جا ابر آسمون , یه جا پر از ستاره
یه جا آفتابیه آسمون , یه جا می باره
بی تو اما همه جا , ابری و غم گرفته ست
ابر آسمون , یه قطره بارونم نداره

تو اگه باشی , ابرا می بارن
دشتای خالی , پر گل میشن

با تو من بهارم , بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم ,
وقتی نیستی , بی تو , یه قابه شکسته , رو دیوارم

غیر تو , تو دنیا , آرزو ندارم
وقتی هستی خوبم ,
وقتی نیستی , بی تو , یه قابه شکسته , رو دیوارم
  

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

بهترین واژه زندگی را زمانی تجربه کن که فکر میکنی کسی لایق

اشکهای

پر معنای تو باشد.اشکهایی که نه از سر هوس است بلکه اشکهایی که

تو

در هنگام نماز در اوج بغض های تنهایی ات سرازیر میکنی.پس خود را

دریاب

و به عشق نابی که به دست آورد ای افتخار کن و به آن اعتماد داشته

باش

و سعی کن آن را بدست آوری  به هر قیمتی که باشد حتی اگر به

قیمت 

  

 جان توباشد.

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

گاه...................................................................

 برای ساختن باید ویران کرد.........................................

گاه.........................................................

برای داشتن باید گذشت...........................

و گاه.....................................................

در اوج تمنا........................................................

باید نخواست............................................................

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

همیشه ابرا گریه میکنن..............!

اما آدما عاشق ستاره ها میشن..............!

یادت باشه چشمک ستاره ها گریه ی ابرا رو از یادت نبره................!

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

سخن امروز: به جاى اين كه سعى كنى ثابت كنى كه بهتر از آنى كه فكر مى كنى، به سادگى بخند. بخند به نگرانى هايت، ناامنى هايت. با طنز به اضطراب هايت نگاه كن. اول سخت است، اما كم كم عادت مى كنى...!
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

کسی امد حرف عشق و با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک در یای طوفانی دل ما رفته مهمانی

چه دور ساحلش از دور پیدا نیست

یه عمری راه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا زد

خودش می بردت هرجا دلت خواست

به هر جا برد بدون ساحل همونجاست

به اومیدی که این ساحل داره این دریا

به اومیدی که اروم میشه تا فردا

به اومیدی که این دیا فقط شاه ماهی داره

به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی

هر جا برد بدون ساحا همونجاست

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

اگه می خوای خدافظی    قشنگ و با نمک بشه

بیا با هم گریه کنیم    تا دلمون خنک بشه

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

مرا تو بی سببی نیستی

براستی صلت کدام قصید ه ای ای غزل؟

ستاره باران! جواب کدام سلامی به آفتاب

از دریچه تاریک؟

در پس مرد مکانت فریاد کدام زندانی نیست؟

که آزادی را اینچنین به لبان برآماسیده

گل سرخی پرتاب می کند؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

برگ سبزی است.....

سکوت تلخ این شبا بدون تو دلگیر میشه

آدم به اینجا میرسه از زندگی چه سیر میشه

یه آرزو تو قلبمه ،یه التماسی تو نگام

رفتی و آسمون داره بدون تو زنجیر میشه

دلیل شعرهای من،همیشه رفتن تو بود

آرزوهام زنده به گور،دیدی چه زود دیر میشه؟
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin