تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

پروردگارا

 من با همه فقرم در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم

که تو در عرش کبریایی خود آنرا نداری...

من چون تویی دارم

و

تو چون خودی نداری....

امام سجاد ع

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.



برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.



و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.



و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.




و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.



امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.



امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.



بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!



و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.



اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

وقتی که دل تنگه فایدش چیه آزادی
زندگی زندونه وقتی نباشه شادی
آدم که غمگینه دنیا براش زندونه
ما بین صد ملیون بازم تنها میمونه

دنیای زندونی دیواره زندونی از دیوار بیزاره

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خالقم سلام!

دلتنگم و دلتنگ و دلتنگ.....

دلتنگ تو....

میدانی مهربان این روزها نگرانم...

نگران کمرنگ شدن حضورت در زوایای تاریک این زندگی ماشینی...

پروردگار همیشه مهربانم!

گوش میکنی؟

 دلتنگ توام.

دست نوازشگرت را بر قلب بیتابم بکش...

قلبم را لمس کن و ببین از حس دوری تو چه بیتابانه خود را به سینه میکوبد...

خــــدایـــــم! ای همیشه جــــــاوید!

برایت مینویسم و بلند میخوانم....

هر لحظه و هرجا به تو و حمایتت نیاز دارم....

وای بر من اگر گوشه چشمی به من نکنی...

یگانه معبودم!

دیشب از فراقت اشک ریختم...

حس میکنم جایت در وجودم دارد خالی میشود...

نکند تو هم میخواهی بروی؟؟؟؟

نــــــه!! این منم که میروم...

اگر نه’ تو همیشه با منی...

همیــــــــشه با مـــن!....

کمکم کن بازگردم سویت....

همیشه نیازمند توام....

همیشه تو را طلب میکنم....

با تمام وجود...

مهربانـــــــــــم!

میخوانمت پس اجابت کن مرا!....

مثل همیشه.....

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

 

خودت را دوست بدار و کمک کن تا دیگران نیز خود را بیشتر دوست بدارند

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی اشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون غمی رها شکست

عمری من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نگفت چرا بی نوا شکست

مانده ام میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم بی ناخدا شکست

ای کاش باز به داغ دلم رسی

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

الو سلام ...
آسمان ...
بهشت ...
منزل خدا؟
و آنطرف فرشته‎اي جواب مي‎دهد: شما؟
ـ من از زمين شماره را گرفته‎ام، خدا كجاست؟
و باز هم جواب مي‎دهد چه مهربان صدا:
چه خوب شد كه آمدي، خدا سفارش تو را
به عشق و آفتاب داده است و بعد هم به ما
ـ به او بگو كه پلك كوچه هفته‎هاست مي‎پَرَد
ولي كسي قدم نمي‎زند سكوت كوچه را
دلم براي پر زدن دوباره لك زده، زمين
چه نا نجيب بال را گرفته از پرنده‎ها

و قطع شد. الو...
الو...
كسي نبود، هيچ كس
دوباره مي‎شود گرفت نه؟ خيال بود؟ يا...
ولي كسي كنار من نجيب و آسمان به دست
كسي كه قد او بلند از زمين گرفته تا...
نشسته بود پيش من، فقط دو آه فاصله
كسي كه مثل هيچ كس نبود جز خودِ خدا...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

گرچه خسته ام گرچه دلشکسته ام باز هم گشوده ام دری به روی انتظار تا بگویمت هنوز هم به آن صدای آشنا امید بسته ام.

ای تو صاحب زمان ،ای توصاحب زمین! دل جدا زیاد تو آشیانه ای خراب و بی صفاست یاد سبز و روحبخش تو یاد لطف بی نهایت خداست. کوچه باغ سینه ام ای گل محمدی به عطر نامت آشناست آنکه در پی تو نیست کیست؟ آنکه بی بهانه تو زنده است کیست؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

خدا جون ...

مثل بچه ها یه چیز بزرگی ازت می خوام

که نمی دونم چیه  فقط می دونم خیلی خوبه ، خیلی عالیه

خدا جون  بگو بهم می دی ؛ بگو بهم می دی. خدایا مثل بچه ها شدم، بچه که صلاح مصلحت

حالیش نیست خیلی وقتا بزرگتر از دهنش حرف می زنه اگه ندی مگه من ول کن می شم 

انقدر بهانه می گیرم انقدر گریه می کنم تا اونو بهم بدی. حالا بگم چی می خوام، بگم خدا :

 

اِلهى‏ هَبْ لى‏ كَمالَ الانْقِطاع اِلَيْكَ،

 

خدا ی من، نهایت گسستن از غیر و رهایی کامل به سوی خودت را به من هدیه کن  

 

وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبنا بضيآءِ  نَظَرِها اِلَيْكَ، حَتّى‏ تَخْرقَ اَبْصارُ الْقُلوُب حُجُبَ النُّور،

 

و منور کن  چشمان دلهای ما را با  نوری که از نظاره کردن تو می گیرند  تا به حدی برسد که چشمان

 

 دلها  حجابهای نورانی را پاره کند ، 

 

 

فَتَصِلَ اِلى‏ مَعْدِنِ‏ الْعَظَمَةِ، وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بعِزِّ قُدْسِكَ،

 

و به سرچشمه عظمت متصل شود ، و ارواح ما آویزه ی عزّ قدست شود

 

 

 اِلهى‏ وَاجْعَلْنى‏ مِمَّنْ‏ نادَیتَهُ  فَاَجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعقَ لِجَلالِكَ، 

 

خدایا مرا از کسانی قرار ده که آوازش دادی و او پاسخت داد و اورا ملاحظه کردی و او از جلال تو

 

نعره زد به حال صعق افتاد

 

فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ‏ جَهْراً ... 

 

و با او پنهانی نجوا کردی و او برایت آشکارا عمل کرد ... 

 

                                                                      (فرازی از مناجات شعبانیه )

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

جاده را می خواهم     جاده ای طولانی      امتدادی مطلق     خسته ای بی راه

تا که در راه پر از پیچ و خم این عمر و در شب های تاریک و سکوت سرد این جاده به همراهش

پراز قدرت روان باشم.

ولی افسوس که جاده همیشه باریک و کوتاه است

پر از بی راهه

بی برگ

و این جاده به بیابانی وصل می شود پر از سکوت و تنهایی

ولی نه

وقتی تو باشی

جاده هموار خواهد شد.

بی راهه را از بین خواهم بردو

با تو بر ابدیت می نشینم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا اين گونه آزردن

خدا را خوش نمي‌آيد

 

مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن

خدا را خوش نمي‌آيد

 

بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن

خدا را خوش نمي‌آيد

 

دلي پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زير پا بردن

خدا را خوش نمي‌آيد...

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

چه کسي مي داند

که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟

چه کسي مي داند

که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟

پيله ات را بگشا ،

تو به اندازه يک پروانه زيبايي

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

آه ای خدای قادر بی همتا

 

از دیدگان روشن من بستان

 

شوق بسوی غیر دویدن را

 

لطفی کن ای خدا بیاموزش

 

از برق چشم غیر رمیدن را

 

عشقی بمن بده که مرا سازد

 

همچون فرشتگان بهشت تو




نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

Every happening great and small, is a parable whereby GOD speaks to us, and the art of life is to get the message.

هر اتفاقي كه مي افتد، چه كوچك چه بزرگ، وسيله اي است براي آنكه خدا با ما حرف بزند و هنر زندگي دريافت پيام است.

 

The nearer the soul is to GOD, the less its disturbances since the point nearest the circle is subject to the least motion

هر چه روح به خداوند نزديكتر باشد، آشفتگي اش كمتر است. زيرا نزديك ترين نقطه به مركز دايره كمترين تكان را دارد.

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

اگر روح خداوندي دميده در روان آدم و حواست

 

..... پس اي مردم خدا اينجاست.....

 

به خود آ تا که در يابي خدا در خويشتن پيداست

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

نه مرادم نه مریدم ، نه پیامم نه کلامم، نه سلامم نه علیکم، نه سپیدم نه سیاهم .

نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سما ئم، نه زمینم ، نه به زنجیر کسی برده دینم.. نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم ..نه گرفتارواسیرم ، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم ،نه به هر خانقه و مسجد و میخانه نشینم..

نه جهنم نه بهشتم ،نه چنین است سرنوشتم...

این سخن را من از امروز نگفتم ، ننوشتم ، بلکه از روز ازل با قلم نور نوشتم...!

حقیقت نه به رنگ است ونه بو، نه به هایست و نه هو ، نه به این است و نه او ، نه به جام است و سبو...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته بگویم ، تا کسی نشنود آن راز گهربارجهان را !

آنچه گفتند و سرودند ؛ تو آني ؛ خود تو جان جهاني ؛ گر نهاني و عياني تو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني ؛ که خود آن نقطه عشقي ؛ تو اسرار نهاني ؛ همه جا تو نه يک جاي ؛ نه يک پاي ؛ همه اي ؛ با همه اي ؛ هم همه اي ؛ تو سکوتي ؛ تو خود باغ بهشتي ؛ ملکوتي ؛ تو بخود آمده از فلسفه چون و چرائي ؛ بتو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک خدائي نه که جزئي ؛ نه چون آب در اندام سبوئي ؛ خود اوئي ؛ بخود آي تا بدر خانه متروکه هر عابد و زاهد ننشيني و بجز روشني و شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني .
به خود ای...
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin