پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
یه شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون خندید و گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون ستاره قشنگی بود ارووم و ناز و مهربون ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون ماه اومد ستاره را دزدید و برد نامهربون ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون دلم میخواد داد بزنم این بود قول و قرارمون ؟؟ تو رفتی و با رفتنت نذاشتی حتی یک نشون دوست دارم ستاره جون تا آخرش تا پای جون اولين کسی که عاشقش می شی دلتو ميشکنه و ميره دومين کسی که ميای دوسش داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر ميشکنه وميزاره ميره بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد اون آدمی ميشی که نبودی ديگه دوست دارم واست رنگی نداره و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشکنی که انتقام خودتو ازش بگيری و اون ميره با يکی ديگه .... اينطوره که دل همه آدما ميشکنه بی تو یک روز در این فاصله خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند ایه در سایه در ان ثانیه هم خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگیه دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوریه چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
تو دوست داری
او دوست دارد
اين صرف فعل «دوست داشتن» است.
اما من، تو، او
صرف فعل «نفرت داشتن» را دوست نداريم
كمی زشت است اینکه بگوییم:
«من نفرت دارم»
ما متنفريم از اینکه بگوییم:
«آنها نفرت دارند».
برای نشان دادن عشق
يك قلب كوچك میكشيم
و اغلب قلب بزرگ میشود،
بزرگ میشود
جوهر سياه، سرخ میشود
كاغذ سفيد بلند میشود
و شروع میكند به تپيدن
محكم،
محكمتر.
جرات نمیكنيم لمسش كنيم،
به خود میلرزيم
وقتی كه اين قلب را
روی قلب خودش میگذارد
نمیتوانی اين دريا را اهلی کنی
نه با تحقير، نه با جذبه.
ولی میتوانی بخندی
در صورتش.
خنده
را کسانی اختراع کردهاند
که کوتاه زندگی میکنند
بهقدر انفجار قهقههای
يک دريای ابدی
هرگز، خنديدن را ياد نخواهد گرفت.
«آنا سوییر»
![]()
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي توجادوي سكوت
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فريادها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
اي سكوت اي مادر فريادها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
بر زبان بياورم يا نه،
حرف، حرف دل است
تکلم ساده تحکم واژه هاي بي بديل :
صدايم کن، اي نوازش زيستن،
اي بشارت تنهايي
صدايم کن !
که من از هرزگي همهمه اين همه تبسم پوچ
به فقدان باور کهنسال زيستن رسيده ام ،
که من از پشت پرده هاي هميشه گريستن ،
آسمان آفتابي دوست داشتن را ، چهار فصل ، باراني ديده ام
| Design By : Night Skin |


