تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

 

 

 

شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه
!

درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب  خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن
...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن

 
و این تنها دلیل بی تفاوتیه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم                                                                               خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم 
                                                              روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم 
                                                  

                     درپی عشق شدم
تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمهء زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود
         

                                

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

وقتی بزرگ میشیم  واسه نوشتن خودکار میدن دستمون :  

 

         تا حواسمون باشه که همه ی اشتباها پاک شدنی نیس

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

شهر فکر می کنند دختران شهر در آرزوی روستا می میرند

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند

پروردگارا کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خا نه اش نمی رسد؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

delhaye pak khata nemikonand faghat sadegi mikonand va emruz sadegi paktarin khataye donyast

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

در اين زمانه هيچ کس خودش نيست
کسي براي يک نفس خودش نيست

همين دمي که رفت و بازدم شد
نفس- نفس ، نفس - نفس خودش نيست

همين هوا که عين عشق پاک است
گره که خورد با هوس خودش نيست

خداي ما اگر که در خود ماست
کسي که بي خداست، پس خودش نيست

دلي که گرد خويش مي تند تار
اگرچه قدر يک مگس ، خودش نيست

مگس به هر کجا به جز مگس نيست
ولي عقاب در قفس خودش نيست

تو اي من، اي عقاب بسته بالم
اگر چه بر تو راه پيش و پس نيست

تو دست کم کمي شبيه خود باش
در اين جهان که هيچ کس خودش نيست

تمام درد ما همين خود ماست
تمام شد، همين و بس : خودش نيست!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

می خوانم و می ستایمت پرشور

ای پردهء دلفریب رویارنگ!

می بوسمت، ای سپیدهء گلگون

ای فردا، ای امید بی نیرنگ!

دیریست که من پی تو می پویم.

 

هر سو که نگاه می کنم، آوخ!

غرق است در اشک و خون نگاه من.

سرنیزهء خونفشان به راه من.

وین راه یگانه:راه بی برگشت.

 

ره می سپریم همره امید

آگاه ز رنج و آشنا با درد.

یک مرد اگر به خاک می افتد،

بر می خیزد به جای او صد مرد.

اینست که کاروان نمی ماند.

 

آری زدرون این شب تاریک

ای فردا من سوی تو می رانم.

رنج است و درنگ نیست، می تازم.

مرگ است و شکست نیست، می دانم.

آبستن فتح ماست این پیکار.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

« آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دست برود و بعد ازآنکه من رفتم، به درک، می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند، می خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است، می نویسم.»


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

به کعبه گفتم:
تو از خاکی و منم خاک, چرا باید دور تو بگردم؟
ندا آمد:
تو با پا آمدی باید بگردی, برو با دل بیا تا من بگردم
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.       

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

هجران کیفر عشق است

                  امام علی (ع)

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

چشمه ساري در دل و آبشاري در كف

آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن

از انساني كه تويي

قصه ها توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin