پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
ای کاش بجایش از خدا خواسته بودم که خوشحال و راضی باشم حالا من خو ب میدونم که دلم رو نمی خوای تو یه بازیچه می خوای من نشد یکی دیگه مو ندن و رفتن من فرقی هم داره مگه باز درو غ پشت دروغ باز خطا پشت خطا رو تو کم کن بی حیا حیف از این دل به خدا کنار عشق بمانم چون جفا نمي دانم بر دو رويان عالم جزء جفا نمي دانم هديه اي بهتر از عشق از خدا نمي دانم در زلالي عشق جزء صفا نمي دانم چون عاشقم ترک وفا هرگز نمي دانم خرده بر من نگيريد جزء وفا نمي دانم!
آرزوها بی انتها
اما داشته هاییم هستن که
نمی رسیم بهشون توجه کنیم
یا به سادگی از دستمون در میارنشون
شاید
تا قدر داشته هامونو ندونیم
ثابت نشه که قابلیت داشتن نداشته ها رو داریم !
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...
| Design By : Night Skin |


