پگاه آشنایی
!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه
بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم تموم لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ما با خبر بود خودش ما رو برای هم نمیخواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود چه سخته مال هم باشیمو و بی هم میبینم میریو میبینی میرم تا وقتی هستی اما دوری از من نه میشه زنده باشم نه بمیرم نمیگم دلخور از تقدیرم اما تو میدونی چقدر دلگیره این عشق فقط چون دیر باید میرسیدیم داره رو دست ما میمیره این عشق ............... از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن آدماي شهر ما بازيگرايي قابلن وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي ذارن تو قتلگاه ارزو عاشق كشي زرنگيه شيطونك مغزاي ما دل داده ي دو رنگيه دلخوشي هاي الكي وعده هاي دروغكي عشقاشونم خلاصه شده تو يك نگاه دزدكي آدمكاي شب زده قلبارو ويرون ميكنن دل ستاره ي منو از زندگي خون ميكنن ستاره ها لحظه هارو با تنهايي رنگ ميزنن به بخت هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون ميكنن مردم سر تا پا كلك رفيق جيب هم ميشن دروغه كه تا آخرش همدل و هم قسم ميشن رو دنده ي حسادتا زندگي رو مي گذرونن عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن قصه ي روزگار اينه به هيچ كسي وفا نكن روي دلاي ادما هرگز حسابي وا نكن خستگی های دلم راثبت دفترمیکنم درخزان دوریت ای عشق بی همتای من من شقایق های دل رابی توپرپرمیکنم اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها سرزمین وداع را می سوزاند کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . امشب تمام گذشته ام را ورق زدم : پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم . دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد نفرین به بودن وقتی با درد همراه است . من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم . زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود . ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم چی میشد با تو باشم حتی توی رویا من تو رو دوست دارم اندازه ی یه دنیا دلش میگیره آسمون برای من که تنهام دوباره قطره های گرم اشک من میریزه دونه دونه روی گونه هام اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبام برای دیدنت هر لحظه پریشونم تو بیا قدرم بدون ای همز بونم منم مجنونه اون نگاه پاکه تو نگام کن نگاهت قبله گاه این دل منه وجودت مرهمی برای دردمه اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبام
چه دردیست در اندیشه حضور کسی بودن که زندگی را بی تو باور کرده.
چه سخت است باور نا مردمی ها...
این چه بغضی است که شکستنش تولد بغضی دیگر است
چه بی درمان دردیست درد تنهایی ما.
چه شیرین است تنها خدا را داشتن و چه تلخ است خاطرات روزهای بی خدا بودن.
کاش کسی که مرا از یاد برد لحظه ای به یاد قسم هایش می افتاد. کاش قدرت نفرینش را داشتم. کاش اختیار فراموش کردنش را داشتم . کاش میتوانستم دروغ بگویم که دیگر او را دوست ندارم....
آرمی من مجنونم و دیوانه... من افتخارم قلب پاک و تنهایم است. قلبی که در ابتدای بهارش زمستان را تجربه کرد تا قبر عشق و محبت باشد .
من جوانی که حاضر نشد نقاب به صورت بزند. من که اشک هایم در مظلومیت خویش جاری میشوند.
کاش میتوانستم چون دیگران دروغ بگویم. چون دیگران راحت رنگ عوض کنم و چون دیگران ....
عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون ميكنن
رودي
که در تلاطم آن
نقش چهره ی من خراب می شود؟
برگی
که سبز مانده به یک شاخه ی خشک
نقش بر آب می شود؟
چیستی؟
نمی دانم!
اما دلم خوش است
که از یاد
نبرده ام آن نسیم را
که در هوای سنگین این کویر
خویشتن را از یاد نبرده است
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.
واسه خیلی چیزا میتونم بگم دوست دارم،
اینم یکیش:
اون جور که واسم از ورودی فرودگاه مینویسی
که بتونم بت بگم همهچی خوب میشه
که بتونی بم بگی، یه پرنده هست
که تو ترمینال گیر کرده
همه اونو ندید میگیرن
آخه نمدونن باهاش باهاس چیکار کنن
جز اینکه تنها ولش کنن
که واسه خودش تا دم مرگ وحشت کنه
این تو رو خیلی خیلی غمگین میکنه
دلت میخواد میتونستی پرنده رو بیرون ببری
آزادش کنی یا (ازت بر نمییاد)
یکیو صدا کنی
که پرندهها رو درک میکنه
تا بیاد و بهش کمک کنه
تو فقط میتونی توجه کنی
و احساسات به خرج بدی و بنویسی
تا بم بگی که چقدر زبان
میون این محالات
خودش رو بی مصرف احساس میکنه
ولی اشتباه میکنی
تو همونی هستی که پرنده رو درک میکنه
بهتر از اونی که من میتونم باشم
که یه عالم قیل و قال راه میندازم
اسموشون رو ترانه میزارم
اینا حرفای خود خودتن
جور خاص توجه کردنت
رو راست بودنت
و نپیچوندن چیزایی که آزارت میدن
اینا رو تو بهم پیشکش میکنی
من فقط برشون میگردونم
اگه، اگه فقط میتونستم
بهت نشون بدم
چقدر بیمصرف
نیستن...
<آنا سويير>
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |




