تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

سهم من از عشق تو 

  يه گريه ي بي صدا

يه بغض شكسته

يه دل سوخته

 يه بغل دلواپسي

 يه دنيا پريشوني

 يه خاطره ي دور

 دو چشم باروني چشم به راه

 يه آسمون بي ستاره

 يه كوير تنهايي

 يه دنيا سكوت

 لحظه هاي مرده

 جاي خالي تو

 تمناي بوييدنت

 التماس دستات

  در به در كوچه هاي بي كسي شدن

 يه آشنا كه بي تو ، تو شهرش غريبه

يه ديونه كه تو رو با گلت مي بينه و تو خودش مي شكنه

 باغبون من گل تازه ت رو مثل من تنها نذار....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

 

بس که دیوار دلم کوتاه است، هر کسی از کوچه تنهایی من می گذرد، به هوای هوسی هم که شده، سرکی میکشد و می گذرد...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه اگر چند در این کاسه تنبورنمانده ست صدایی
بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب
بر آن عشق که شاید بَرَدم راه به جایی
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کُهن زن
لانه جغد نگر کاسه آن بربط سُغدی ز خموشی
نغمه سر کن که جهان تشنه آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم
نغمه توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم
اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

 

نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
می گسستم می گسستم دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

 

باز کردم پنجره را ، تا نفسی تازه کنم و ببینم آسمان را تا گشوده شود سینه تنگم ......

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

اي كاش ميافتم جايي براي زيستن...

جايي براي تحقق آرزوهايم...

جايي براي با هم بودن و تنها بودن...

جايي كه هر نسيمش ع - ش- ق را زمزمه ميكند...

جايي كه آسمانش عاشق است ، و هرگاه هوس عشق بازي با درختان و گلها را ميكند ، بي پروا مي بارد...

كاش قدم به آن سوي ديوار ها مي گذاشتم و از نگاه هاي رهگذران نمي هراسيدم.

كاش فرياد "ديوانه ،‌كجا مي روي؟" را نمي شنيدم.

....

و اي كــــــــاش قبل از هر جمله ،خبري از "كاش" نبود...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

کاشکی مثل بچگی هامون ، همه ی دردامون با  بوسیدن خوب می شد.

کاشکی مثل بچگی هامون ، بزرگترین مشکلمون ، خراب شدن یا گم شدن اسباب بازی هامون بود.

کاشکی مثل اون روزا دلمون پاک بود ، همه رو دوست داشتیم ، هرچی داشتیم با بقیه تقسیم میکردیم.

کاشکی مثل اون روزا صادق بودیم و انقدر شجاعت داشتیم که جز حقیقت چیزی نگیم.

بچه که بودیم ، حتی اگه نمی تونستیم درست حرف بزنیم ، اما با نگاهمون خیلی چیزا رو میگفتیم.

اینقدر دلامون آینه ای و شفاف بود که از هیچ کس ، هیچ کینه ای به دل نمی گرفتیم.

حسادت بلدنبودیم ، عاشق بودیم...

راستی که چقدر دنیامون قشنگ بود...

از کوچیکترین چیزا هم لذت می بردیم و شاد می شدیم...

با این همه ، نمیدونم چرا دلمون می خواست بزرگ شیم؟!

حالا که بزرگ شدیم چی شدیم؟

درد ها و مشکلاتمون هم بزرگ شدن.به این راحتی ها هم برطرف نمیشن.یا بهتره بگم : ما به این

راحتی ها دست از سرشون برنمی داریم و بی خیالشون نمیشیم.آخه عقلمون بزرگ شده !!!

در روز دست کم ، صدجور دروغ می بافیم ، صدجور حیله ، صدجور فریب ، صدجور تهمت ، صدجور بی

انصافی... چون عقلمون بزرگ شده !!

هیچ کس رو اندازه ی خودمون دوست نداریم ، محاله که چیزی داشته باشیم و دیگران رو هم توش

سهیم کنیم.چون عقلمون بزرگ شده!!اما در عض دلامون خیلی کوچیک شده.

خودمون بزرگتر شدیم و خدامون کوچیکتر ، خودمون بزرگتر شدیم و عشق هامون کوچیک تر، دلامون

 کوچیکتر ، دنیامون کوچیکتر...

حقیقت رو گم کردیم!شاید هم قایمش کردیم و هیچ تمایلی نداریم که پیدا شه!

دیگه رو قلبامون گرد و غبار نشسته و شفافیت گذشته رو نداره!چون حسادت و تنفر و کینه رو توش راه

دادیم.مغرور شدیم...مغرور به چیزایی که توی وجودمون خبری ازشون نیست.

الان وسعت دنیامون چقدره؟

چقدر زندگیمون قشنگه؟

چقدر ازش لذت می بریم؟

هـــــیچی!شاید هم کمتر ...

چقدر دلم می خواد برگردم به همون دوران و دیگه هیچوقت پامو تو وادی بزرگی!!(از نظر سن) نذارم!

انگار اون وقتا خیلی بزرگتر بودم...!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

 

همیشه سعی کردم سالم زندگی کنم پاک باشم هیچ وقت بد هیچ کس حتی دشمنمو نخواستم

همیشه احساس و شخصیت همه واسم مهم بوده دوست نداشتم هیچ وقت کسیو خورد کنم دوست نداشتم هيچ وقت كسي و ناراحت كنم درسته خیلی بدی داشتم خیلی اخلاق های بدی

دارم ولی روی هم رفته آدم دل رحم و مهرباني هستم ولی نمی دونم چرا اینجوری واسم پیش میاد"؟ چرا باید دلمو بش... "؟چرا راحت همه حرفیو به زبون میارن مگه همون آدمهایی نبودن که می گفتن تو خوبي؟ مگه نمی گفت تو مهربوني ؟ مگه نمی گفت تو لوسي و خیلی چيزاي دیگه؟

پس چرا راحت اين كاررو مي كنه ؟چرا راحت يكي ديگه رو پيدا مي كنه؟و چرا.. حرف زدن خیلی راحته آدم خیلی راحت می تونه حرفای قشنگ بزنه ولی باید حرفیو زد که اگه روزی نیاز شد ثابتش کنه بتونه...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

يه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.آخه ميدونی من اينجا خيلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلی تنهام.... يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم. اخه ميدونی من اينجا خيلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلی تنهام.... يه روز ديگه بهم گفت: می خوام برم يه جای دور.جايی که هيچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا. آخه ميدونی من اينجا خيلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبیه

يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. اخه ميدونی من اينجا خيلی تنهام.... براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلی تنهام.... يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه ميدونی من اينجا خيلی تنهام.... براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم .فکر خوبيه . منم خيلی تنهام.... حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزی که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه که من خيلی خيلی تنهام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

سنگ شدی

              خوردی بر پنجـــــره ی دلم

                                 شـ کـ سـ تـ م....

                                              ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

معمولا وقتی از ته دل میخندم ، از چشام اشک میاد ...

نمیدونم تو اوج گریه هم میشه لبخند زد   ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

ببخش اگه تو قصه مون
دو رنگ و نامرد نبودم

ببخش که عاشقت بودم
خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد
خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات
بزار واسه تو بميرم
ببخش اگه تو گريه هام
دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو
با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون
کم نمي زاشتم چيزي رو
ببخش که يادم نمي ره
اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو
بيشتر از اين نبود عزيز
نه نمي خوام گريه کني
براي من اشکي نريز
لياقت چشماي تو
نگاه ِ پاک ِ من نبود
ببين چي ساختي از منه
مغرور ِ عاشق ِ حسود

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط یه آشنا|


یک‌روز، می‌خواستم دست از نوشتن بردارم و فقط نقاشی کردم
می‌خواستم دست از نقاشی بردارم و فقط آواز خواندم
می خواستم دست از آواز بردارم و فقط نشستم
می‌خواستم دست از نشستن بردارم و فقط نفس کشیدم
می‌خواستم دست از تنفس‌ بردارم و فقط مردم
می‌خواستم دست از مردن بردارم و فقط عشق ورزیدم
می‌خواستم دست از عشق‌ بردارم و فقط نوشتم.

"هیرشمن

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

www.cloobmusic.com عکس های متن دار عاشقانه و غمگین

توی دنیا دو تا نابینا می‌شناسم،

یکی تو که هیچ موقع عشقم رو ندیدی،

یکی من که کسی رو جز تو ندیدم

 

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

www.beterkoonim.com  عکس متن دار عاشقانه و زیبا و غمگین

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط یه آشنا|

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم
گفتي: فاني قريب
من كه نزديكم (بقره/۱۸۶)
گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم
گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو و الآصال
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف/۲۰۵)
گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم
دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي
گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه
پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/۹۰)
گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/۵۳)
گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)
گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم! ... توبه مي‌كنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲)
ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك
گفتي: اليس الله بكاف عبده
خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/۳۶)
گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكره و اصيلا هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الي النور و كان بالمؤمنين رحيما
اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريكي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)
با خودم گفتم: خدا... خالق هستي... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشيم؟! ... ... ...
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

 

من باور دارم ...

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.


من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.


من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.


من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.


من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.


من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.


من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.


من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.


من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.


من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.


من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.


من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.


من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.


من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.


من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.


من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

گاهي ليوان را زمين بگذار


 

 استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

 

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

 

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری جسارتا“ گفت: دست تان بی حس می شود.

عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه


پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟

درعوض من چه باید بکنم؟ 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.


به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

روزی پادشاهی درویشی را گفت مارا چیزی بگو که در وقت شادی اندوهگین و در وقت اندوه شادمان سازد درویش گفت

 

" این نیز بگذرد"

 

یک سلام از اعماق دل غمگینم به تمام شمائی که شاید این مطلب رو بخونید

 

بعضی وقتها بعضی چیزها رو می شنوید یا می بینید که دلتون می خواد زمین دهن باز کنه و برین زیر زمین.

 

بعضی وقتها فکر می کنید که خدا چه صبری داره. بعضی وقتها فکر می کنید خدا تنهاتون گذاشته.

 

امروز من درست همین حس رو دارم.خدایا امروز برای تو می نویسم. منم..... چرا صدامو نمیشنوی؟ چرا چشماتو رو این ظلمی که به من شده بستی؟

 

چقدر می خای امتحانم کنی؟ مگه تو خالق زیبایی ها نیستی؟ چرا نباید زیبائی زندگی رو اونجوری که می خام ببینم چرا خواسته هامو بر آورده نمی کنی؟

 

خواسته هامو از تو نخوام از کی بخوام؟ چقدر به درگاهت دعا کنم ؟ چقدر شب های احیاء ازت خواهش کنم؟

 

چرا به ظلمی که به من شده و میشه پایان نمی دی ؟ چرا نباید حاجات منو برآورده کنی؟ اگه گناه کردم توبه می کنم

 

اگه ناشکری می کنم به همه داده ها و نداده هایت شکر می کنم.

 

خدایا جز تو کسی روندارم..... به حق 14 معصومت قسمت می دم ای رحمان و ای رحیم فرج خیری به حال من کن که جز تو ندارم ..... هرچند که من خوشبخت تر از تو هستم زیرا من خدایی مثل تو دارم و تو مثل خود را نداری.....

 

خدایا ازت خواهش می کنم اون حاجاتی که ازت می خوام توی دنیا و آخرت برام مستجاب کن و بزرگترین آرزوهای منو که خودت می دونی برام مستجاب کن..... ازت خواهش می کنم

 

از طرف خودم و تمام اونایی که مثل من از خدا حاجت می خان

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin