تبليغاتX
پگاه آشنایی


پگاه آشنایی

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

نگاه کن
 غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايه سياه سرکشم
 اسير دست آفتاب ميشود
 نگاه کن
تمام هستيم خراب ميشود
شراره اي مرا به کام مي کشد
 مرا به اوج مي برد
 مرا به دام مي کشد
 نگاه کن
 تمام آسمان من
 پر از شهاب ميشود
 تو آمدي ز دورها و دورها
 ز سرزمين عطرها و نورها
 نشانده اي مرا کنون به زورقي
 ز عاجها ز ابرها، بلورها
 مرا ببر اميد دلنواز من
 ببر به شهر شعرها و شورها
 به راه پرستاره مي کشاني ام
 فراتر از ستاره مي نشاني ام
: نگاه کن
من از ستاره سوختم
 لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما
 به اين کبود غرفه هاي آسمان
 کنون به گوش من دوباره مي رسد
 صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن من به کجا رسيده ام
به کهکشان به بيکران
 به جاودان
 کنون که آمديم تا به اوج ها
 مرا بشوي با شراب موج ها
 مرا بپيچ در حرير بوسه ات
 مرا به خواه در شبان ديرپا
 مرا دگر رها مکن
 مرا از اين ستاره ها جدا مکن
 نگاه کن که موم شب به راه ما
 چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
 به لالاي گرم تو
 لبالب از شراب خواب ميشود
 به روي گاهواره هاي شعر من
 نگاه کن!
 تو ميدمي و آفتاب ميشود...
ماه طلوع مي کند و خورشيد غروب...
 اما من هرگز تو را از ياد نخواهم برد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

 

(بنام تو اي آرام جان )

 


خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت  گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک  کردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر


چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد. ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم  ريشه مي کند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
          ليلي! زندگي کن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟


 چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي  بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......

 عزت زياد ........ سر فراز باشيد


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط یه آشنا| |

روزي روزگاري يك هيزم شكن خيلي قوي براي كار سراغ يك تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام كرد. و دست‌مزد خوبي برايش تعيين كرد و همچنين شرايط كاري بسيار خوب بود. بنابراين هيزم شكن ما تصميم گرفت كارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب كار خود را جلب كند. رئيس جديد به او يك تبر داد و محل كارش را نشان داد. روز اول هيزم شكن 18 درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و از او خواست به همين روش به كار خود ادامه دهد. تاجر بسيار هيجان زده بود تا ببيند روز بعد هيزم شكن چند درخت قطع مي كند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بيندازد.  روز بعد هيزم شكن تلاش خود را بيشتر كرد. ولي فقط 10 درخت قطع كرد. هر روز با همه تلاشي كه مي كرد تعداد كمتري درخت مي‌توانست قطع كند. هيزم شكن با خود فكر كرد من بايد قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراين پيش رئيس خود رفت و از او معذرت خواهي كرد. و گفت نمي دانم چه اتفاقي افتاده است كه هر روز توانايي من در قطع درختان كمتر مي‌شود.

تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرين باري كه تبر خود را تيز كردي كي بود؟ »

هيزم شكن پاسخ داد: تيز كردن؟ من وقتي براي تيز كردن تبر نداشتم چون خيلي مشغول ...

در اين لحظه هيزم شكن به فكر فرو رفت و در كمال شرمندگي به اشتباه خود پي برد.

آيا شما هم تبر زندگي خود را تيز مي‌كنيد؟ آيا اطلاعات خود را به روز مي‌كنيد؟ آيا زماني را براي انديشيدن و بررسي آنچه انجام داده‌ايد مي‌گذاريد؟ آيا  نتايج كارهاي خود را تجزيه و تحليل مي‌كنيد؟ آيا بدنبال راهي موثرتر براي مشكلات فعلي هستيد؟ يا اينكه آنقدر خود را درگير انجام كاري كرده‌ايد كه وقتي براي اين كارها نداريد. ، آيا وقتي که از دروس احساس خستگي مي‌كنيد وقتي را براي استراحت اختصاص مي‌دهيد؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»

 

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم.

 

  از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط یه آشنا|

"محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد"    

                                    تولستوی

 

"ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در 

اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم "  .             شوپنهاور

 

 

"آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند "  .

                جرج برنارد شاو

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط یه آشنا|

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

 

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

 

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

 

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

 

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

 

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

!...یه افق! یه بینهایت ! کمترین فاصلمونه

 

دلم پرواز می خواهد به دوردست ها...

به سرزمینی دور که فقط در آن باران ببارد..

و اندکی آفتاب، فقط بخاطر وجود رنگین کمان...

و فقط خدا باشد و من و باران و عشق و رنگین کمان...

 

 

و خدایی که دراین نزدیکی است


                 لای این شب بوها پای آن کاج بلند


                                      روی آگاهی آب روی قانون گیاه

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

قسمتی از دست نوشته‌های مهاتما گاندی


من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط یه آشنا|

دلم غوغای یاری دارد امشب
هوای شهسواری دارد امشب

چو چنگی عاشقانه می نوازد
طنین غمگساری دارد امشب

دلم با عشق مولایش درآمیخت
چه شوق لاله زاری دارد امشب

ز هجر قاصدک های خیالش
دمادم بی قراری دارد امشب
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط یه آشنا| |


Design By : Night Skin