تبليغاتX
غروب تنهایی -
شکسته دلت را به بازار خدا ببر خدا خود بهای شکسته دلان است
 
انتهای من کجاست تو میدانی ابتدا را با تو امدم سخت بود و سخت ساختم با هر انچه خواستی

تا ته بی مهری .. ................. انتها کجاست...................

انتها کجاست تا بدانم اگر رخصت ماندن ندارم بر باد رفته بروم واگر مجالی برای ماندن است پس

                                                  انتها کجاست؟

در عين ناباوری و در کوچه پس کوچه های نااميدی .....

در شبی تاريک و بی مهتاب تنهای تنها ميرفتم .....

 نه نوری نه اميدی ..!!!

بی پناه و بدون تکيه گاه......!

خداوندا امشب حتی مهتاب هم از من روی گردانده

 و نمی خواهد من را ببيند ,شايد او بتواند چراغ راهم شود

خدايا من از تنهايی ميترسم ............من هيچگاه تنها نبوده ام

حالا چرا اين چنين مرا در تاريکی رها کرده ای ..... 

من در انتهای تنهايي هايم...

 ياد او را همیشه همراه داشتم همرا داشتم.......

خدایا چه به سر من می آید...............؟

خدایا تو دیگر تنهایم نذار.......

تو دیگر مرا فراموش نکن.....

به بزرگی خودت قسم دیگر طاقت تنهایی ندارم

|+| واگویه شده توسط تنها در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 
 
بالا