تبليغاتX
غروب تنهایی -
شکسته دلت را به بازار خدا ببر خدا خود بهای شکسته دلان است
 
دل من راي تو دارد ، سر سوداي تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفراي تو دارد

سر من مست جمالت ، دل من دام خيالت
گهر ديده نثار کف درياي تو دارد

ز تو هر هديه که بردم به خيال تو سپردم
که خيال شکرينت فر و سيماي تو دارد

غلطم ، گرچه خيالت به خيالات نماند
همه خوبي و ملاحت ز عطاهاي تو دارد

گل صدبرگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعناي تو دارد

سر خود پيش فکنده چو گنه کار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالاي تو دارد

جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمناي تو دارد

دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلواي تو دارد

هله چون دوست برستي همه جا جاي نشستي
خنک آن بي خبري کو خبر از جاي تو دارد

اگرم در نگشايي ز ره بام بر آيم
که زهي جان لطيفي که تماشاي تو دارد

به دو صد بام بر آيم ، به دو صد دام در آيم
چه کنم آهوي جانم سر صحراي تو دارد

خمش اي عاشق مجنون بمگو شهر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغاي تو دارد

سوي تبريز شو اي دل بر شمس الحق مفضل
چو خيالش به تو آيد که تقاضاي تو دارد

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

|+| واگویه شده توسط تنها در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 
 
بالا