تبليغاتX
غروب تنهایی -
شکسته دلت را به بازار خدا ببر خدا خود بهای شکسته دلان است
 

ای که بی تو خودم تک تنها می بینم

هر جا که پا می زارم تورو اونجا می بینم

یادم چشمای تو پر درد غصه بود

قصه ی  غربت عشق قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمرم اتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاستت اون دو تا دستای خوب

چرا بی صدا شده لبه قصه هایمون

من که باور ندارم

اون همه خاطرمون

عاشق اسمون پشت یک پنجره ها

اسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها گریه هام نمی بینه

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمرم اتیش می زنه

|+| واگویه شده توسط تنها در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 
 
بالا