تبليغاتX
غروب تنهایی -
شکسته دلت را به بازار خدا ببر خدا خود بهای شکسته دلان است
 

داستان عجیبی است زندگی

قطره ایی باران از اسمان امده است

و من در کویر تنهایی روییده ام

و الان تشنه بارانم

خبری نیست

و چه نفرت انگیز است خست اسمان

و من ریشه ام می سوزد

و بادهای خشک می وزند

و در کویر تنهایی به خود می لرزم

و نمی دانم فردا کدام جانور وحشی مرا زیر سم هایش  له خواهد کرد

و من افریده شده ام برای همین

من هنوز گلی نچیده ام

و از زندگی هیچ نفهمیده ام

و لذتی نبرده ام

اب نشانه زندگی است

و در رگ های من ابی نیست

من نمی دانم این چه عدالتی است

ان قطره باران مرا فریفت

و به امید باران امدم

اما از اسمان بارانی نیامد

و من می سوزم از بی داد

|+| واگویه شده توسط تنها در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا